سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی

پیوست ـ شاگرد تنبل!

چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۳ ب.ظ

یه مطلبی یادم اومد، مرتبط با پست قبل:

یه بار سر یه کلاس تدریس انگلیسی به بچه-های زیر 9 سال (حدوداً) نشسته بودم. معلمشون یه سوال خیلی خیلی ساده رو که همون موقع بهشون یاد داده بوداز دو-سه نفرشون پرسید. یه دختر خیلی کوشولوی خندون، که راحت جواب داد و دو تا بزرگتر که یکیشون به سختی جواب داد و یکیشون نتونست جواب بده. فکر میکنید تفاوت این بچه-ها توی استعداد یا آیکیوشونه؟ ولی من احساس کردم دلیلش اینه که این بچه-ها به خودشون تلقین کرده-اند که چون برای زبان دارن کلاس میرن پس چیز سختیه و نمیدونن روزی به آسونی درس-های اون موقعشون خواهند خندید... نمیدونم چطوری منظورمو بگم، همون عاملی که باعث میشه یه شاگرد تنبل (!) همیشه همونجور بمونه. به نظرم وظیفه-ی معلم-هاس که اینجور افکارو تو بچه-ها از بین ببرن. حالا اینکه چرا تأثیر این فکر روی بعضی بچه -ها بیشتره، عوامل مختلفی داره که شاید یکیش اعتماد به نفس باشه.


پ-ن:

یادمه کلاس چهارم، معلممون شاگردایی که درسشون بهتر بود سرگروه کرده بود و مسئول دیدن تکالیف و کارکردن با زیر گروهاشون و ... دلم برای یکی از زیرگروهام سوخته بود. تو خونه نشستم یه نامه براش نوشتم که فقط یه جملشو یادمه. نوشتم من و فلانی و فلانی جادو نمیکنیم و تو هم اگه بخونی درسا راحتن و ... و یذره-ام کاغذه رو تفی کردم که تأثیر گذاریش بیشتر بشه (که مثلاً من اشک ریخته-ام!؛ :دی خل بودم دیگه، البته واقعاً بغض داشتم ولی اشکه نمیومد لا مصب). همون موقع بابام اومدش تو اتاق. دلم نمیخواس کسی ببینه دارم اون نامه رو مینویسم، خجالت میکشیدم (چرا؟ نمیدونم، بگذریم). ولی بابام دید و خوند و لبخند زد و گفت که بابا اون خودش میدونه شما جادو نمیکنید ولی اینجور شاگردا درس نمیخونن، تنبلی میکنن میرن دنبال بازی و...(البته بهتر بود بابا تشویقم میکرد، شاید الآن منم ناشناس وبلاگ نمینوشتم؛ شوخی کردم، این دلایل دیگه-ای داره :دی)

۹۴/۰۹/۱۱
مرضیه

نظرات  (۲)

این رو قبول دارم تلقین ذهنی که تو پست قبل گفتید هست
اما
همونطور که در ادامه اشاره کردید عوامل تاثیر گذار دیگه هم هست!

*
الان که نگاه می کنم به کامنتم می بینم کامنت نمی ذاشتم بهتر بود همون حرف شمارو تکرار کردم :| :/

پاسخ:
عارفه-ی جان
اختیار داری، کامنت-های شما باعث خوشحالیه :)
۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۱ محسن رجب پور
حرکتت واقعا قابل ستایش بوده، البته اگر بابا نمیدید بهتر بود.
من تا قبل از اینکه موبایل بیاد توی زندگیم نمیدونستم چطور حرفامو به اطرافیانم بزنم، مثلا به کسایی که دوستشون داشتم اینجوری یاد گرفتم که بگم دوستتون دارم ولی این برام توی محیط واقعی آسون شد با تمرین در اون محیط اس ام اسی. یعنی یه جوری با نوشتن یخ آدم بازمیشه.
در مجموع خیلی جالب بود خروش احساس مهربانی در اون سن و سالتان.
پاسخ:

منم تا یه سنی زیاد قادر به ابراز کلامی احساسم نبودم بیشتر با عمل دوستداشتنمو نشون میدادم اما از یه جایی به این نتیجه رسیدم که دنیا ارزش نگفتن بعضی حرفارو نداره و دیگه برام راحت شد البته تقریباً.

 

اینجور احساسات اصلاً مالِ همون سن و ساله و البته "کودک" درون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">