سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی

ساغاری

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۴۸ ب.ظ

"از صبح حال باباش بدتر شده بود و رو به قبله خوابونده بودنش. ته دلش میدونست که یه اتفاق بد میخواد بیفته. تو مدرسه حواسش همش پیش باباش بود و بخاطر بغضی که داشت نتونست درست از رو درس بخونه و با اینکه شاگرد زرنگی بود، معلم دعواش کرد و سرشو هل داد. تو راه خونه بود که یهو ساغاری جلوش سبز شد و گفت: "باباتا بردن خاک کردن". دلش هرّی ریخت پایین. زد زیر گریه و دوید طرف خونه..."

این ماجراییه که هر بار به طریقی گفتگو بهش ختم شده و بابام با تعریف کردنش اشک ما رو در آورده. مثل امروز که یکی از اقوام زنی که تو بچگی بهش ساغاری میگفتن فوت شده.

هر بار مثل قبل، از رفتار ساغاری و معلمِ بابام بدم میاد. اما چیزی که بیشتر ازش لجم میگیره اینه که پسر نه ساله ای که عاشق باباش بود، یه روز نگفت گور بابای مدرسه. که یه روز نموند پیش باباش تا از نگرانی قلبش نگیره، که نتونست این روز آخری پیش باباش باشه. چون مدرسه و معلما غول بودن. اگه نمیرفت آسمون به زمین میرسید. چون ماها خیلی وقتا به حرف قلبمون گوش نمیدیم. بعد ما میمونیم و قلبی که فدا شده و خودمون که جا موندیم و دیر رسیدیم.

۹۴/۰۸/۲۵
مرضیه

نظرات  (۱)

خودمون که جا موندیم و دیر رسیدیم...
آره...خیلی وقتا دیر رسیدیم...
 :( :(
پاسخ:
حالا ناراحت نشو عزیزم از این به بعد رو دریاب :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">