سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی

زنده باد زندگانی و زندگان

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

پیروی این پست مهدیار دلکش:

تصورم اینه که این اولین باری نیست که آقای دلکش احساسشو به برادرش می‌گه یا حتی متنی براش می‌نویسه و مطمئنّم که فضای خانواده‌ی دلکش با فضای خانواده‌ی ما خیلی فرق داره. برای مثال تنها یک بار من و داداشم همو بغل کردیم البته اگه اون باری که به دلیل عمل زانوم، اجباراً به این طریق برخی جا به جایی‌هام انجام می‌شد رو بحساب بیاریم! تو خونه‌ی ما هر کدوم از سیبلینگ‌ها سرش به کار و روابط خودش گرمه. بین ما فضای هدیه دادن و ابراز کلامی محبّت وجود نداره. انقدر این کارها رو نکردیم که دیگه برامون عادی و معمولی شده و جا افتاده. تشکرها در حدّ واژه‌های تشکر بوده  و هیچ وقت مفصّلاً از خوبی‌های هم نگفتیم یا از احساسمون با هم حرف نزدیم. خیلی وقت‌ها، "ابراز" محبّت کردن، در سایه‌ی مسائلی ناخوش‌آیند، اهمیتش رو رنگ باخته. تنها کسی که من خیلی راحت حسّمو بهش ابراز می‌کنم مامانمه. تنها روش قدردانی که تا الآن برای داداشم بکار برده‌ام احترام و محبّتِ رفتاریه. شاید هم فکر می‌کرده‌ام که به دلیل کوچکتر بودن، حرف من خیلی هم براش مهم یا مؤثر نیست.

اینو برای داداش دوّمم نوشتم که 4 سال از من بزرگتره. چرا برای داداشم؟ قضیه این نیست که خواسته باشم یه پست این چنینی بنویسم و بعد فکر کنم که خب حالا برای کی؟ بلکه امروز رفتار داداشم باعث شد یاد این پست بیافتم.


"آیا می‌دانستی  گاهی بودنت و مهربانیت چقدر باعث دلگرمی‌ام می‌شود؟

که بخاطر تو، هر جا شنیدم یا خواندم که تپل‌ها مهربان‌ترند بدون چون و چرا‌ فوراً تآیید کردم؟

که خوش اخلاق و "همه جوش بودن" و منطقی بودنت را دوست دارم؟

که صدایت، خندیدنت، مَجّی یا وَرضو یا حتی مرضیه گفتنت را دوست دارم؟

که حتی اگریک خط بهت بیافتد چقّدر غمگین می‌شوم؟

که وقتی مسائل هندسه را کمکم می‌کردی بهت افتخار می‌کردم؟

که انقدر خوبی که تنها ناراحتی بزرگی که از تو در خاطر دارم این است که وقتی سال اوّل دبستان که تیله‌ی دوستم را گم کردم و او فکر می‌کرد برای خودم برداشته‌ام یا به کسی داده‌ام یکی از تیله‌های بزرگ کلکسیونت را بهم ندادی تا به او بدهم و احتمالاً به خاطر این بود که مسئله را جدّی نگرفتی یا من اصرار نکردم. 

می‌دانم که نمی‌دانستی چون هیچ وقت نگفته‌ام ولی حالا می‌گویم چون فکر می‌کنم اگر کسی خوب است، باید بداند.

به قول یک نفر، اگر بی‌اعصابی و لجبازی‌های گهگاهت نبود که دیگر انسان نبودی."


البته متنی که برای داداشم می‌خوام بفرستم یه کم نسبت به این کم و زیاد داره ولی 95 درصد، همینه. برخلاف مهدیار من صبر می‌کنم  و در اولین مناسبت، ضمن تبریک، این متنو براش می‌فرستم، به دلیل همون جوّی که گفتم. 


+ ادامه‌ی پست قبل رو هم همین الآن پست کردم و اگه خواستین بخونین.

۹۵/۰۴/۰۲
مرضیه

نظرات  (۲)

۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۵ فیلو سوفیا
چه رمانتیک؛)
پاسخ:
:)
۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۰ حامد درخشانی
کار خوبیه

من زیاد از این متنا به مناسبت های مختلف نوشتم
ولی همیشه میشه یه بار دیگه به یکی یادآوری کرد که وجودش تاثیر داره، که یکی هست که این وجود براش مهمه...
پاسخ:
بله.

آفرین به شما :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">