سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی

مگه این خدا، خدای همه نیست؟؟ مگه نیست؟؟

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۱۷ ب.ظ

خانم محترم، توی این سرما و باد و طوفان، سه تا بچه‌ی قدّ و نیم قد رو انداختی دنبال خودت که چی بشه؟ هان؟ هی از این خیابون به اون خیابون، از این کوچه به اون کوچه، از این پشت‌ بوم به اون پشت‌ بوم، از این سطل آشغال به اون سطل آشغال. هان؟ نگفتی این کوچولو هنوز بلد نیست از یه ارتفاع دو متری بپّره رو یه دیوار باریک؟ اونم تو این شب سرد و این باد شدید، اونم وقتی استرس داره که از مامانش جا بمونه؟ نگفتی پرت میشه رو یه درخت و بعدم می‌افته تو یه حیاط با دیوارایی اونقدر بلند که هیچ گربه‌ای نمیتونه بهش رفت‌وآمد کنه؟ نگفتی اونقدر میگه مامان مامان مامان مامان...که گلوش می‌گیره و صداش تبدیل به ناله میشه و تو و آجی و داداشش غیر از این که از اون بالا نگاش کنید و بهش دلداری بدید، کاری ازدستتون بر نمی‌آد و نمی‌دونید چه خاکی به سرتون بریزید؟ هان؟

چی؟ دنبال یه لقمه نون بودید؟ شیکمتون قار و قور می‌کرد؟ معدتون چسبیده بود به کمرتون؟

دنبال یه سرپناه بهتر بودید؟

برده بودی راه غذا پیدا کردن تو این شهر نامهربونو یادشون بدی؟  راز بقا رو؟ که چطوری بین آشغالا بگردن؟

 .

 .

.

من از طرف همه ی آدمای این شهر ازتون معذرت میخوام خانم

از طرف اونایی که وقتی هوا سرد شد، رفتن تو خونه‌هاشون و به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نکردن

اونایی که یادشون رفت خدا و خالق خودشون و شما یکیه و به یه اندازه حق زندگی دارید. که شما رو از سرپناهتون بیرون کردن و بچه‌های تازه به دنیا اومدتونو از ماماناشون جدا کردن

اونایی که دزدی کردن و باعث شدن دیوار خونه‌ها بلند و بلندتر بشه

اونایی که باعث شدن یه عده کارشون به دزدی بکشه

میبخشیدمون ؟


پ.ن:

لطفاً به فکر گربه‌های بی‌خانمان باشید.

این پست رو هم ببینید

و این یکی؛ که خیلی بهتر از من نوشته. که من جان و دل نویسنده رو تو انتخاب عکس و شعر و عنوان می‌بینم و نمی‌فهمم با 18 تا نمایش (که البته سه تاش منم) چرا فقط دوتا لایک (که یکیشم من زدم!) و صفر تا نظر گرفته.


چهار تا عکس اول از صفحه‌ی "دیده بان گربه‌های ایرانی" در ف. بوک و عکس آخر از وبلاگ باریکه راه شهود برداشته شده‌اند.





۹۴/۱۰/۰۷
مرضیه

نظرات  (۸)

آخی...طفلی ها... :(
پاسخ:
:( کمکشون کنیم  (حداقلش: غذا گذاشتن براشون مثلاً کنار سطل‌های زباله)
ما موجوداته یک سر و دوپا و دوگوش..به هم نوع خودمون ک واسمون قابل درک و فهمه هم رحم نمیکنیم میبینیم توی هوای منفی 8درجه توی پارک میخوابه بدون هیچ پتو و لباس گرم..راحت با کاپشن نورس فیس از کنارشون رد میشیم و به هیچ جامون نیست...انتظار داری از غم گربه های کوچولوی شهر دردمون بیاد...؟...
پاسخ:
:(
راست می‌گین
از اون آدم نه انتظاری ندارم ولی از طرف دیگه مام نباید فکر کنیم چون آدمای بی‌خانمان وجود دارن فکر کردن به غم گربه‌ها اهمیتی نداره
به نظرم اینطوری پتانسیل اینو پیدا می‌کنیم که اگه تو یه موقعیت دیگه قرار بگیریم، نسبت به غم وحتی مرگ آدم‌ها هم بی‌تفاوت بشیم
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۷ پرهون | Printemps
یاد قصه اون آقایی افتادم که دلش می خواست زبون گربه هاشو بفهمه! شنیدیش؟
پاسخ:
نه
یعنی فکر  نکنم
چی بوده؟
۱۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۴ ابوالفضل ...
این گربه های شما و دوستان به پای پیشی خسته ی من نمی رسن!!!
ببینیدش اینجا

http://raha-raha.blog.ir/post/cat
۲۳ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۲ پرهون | Printemps
شاید خیلی به پست نیاد قصه ش. تقریبا اینه:
مردی می خواست زبون گربه ها رو بفهمه. نمی دونم چی میشه که آرزوش برآورده میشه و این توانایی رو کسب می کنه.
روز اول گربه هایی که توی خونش بودن خیلی گرسنه می شن و مرد می شنوه که یکی از گربه ها به اون یکی می گه فردا مرغ این خونه می میره و ما می تونیم اونو بخوریم، خدا روزی رسونه. مرد که اینو می شنوه فوری می ره مرغشو می فروشه تا سود کنه و بعد فروش می فهمه که مرغه می میره و گربه ها راست گفتن.
روز دوم گربه ها خیلی زیاد گرسنه می شن. مرد می شنوه که به هم می گن امروز گوسفند این خونه می میره و ما می تونیم گوشتشو بخوریم و خدا روزی رسونه. مرد فوری میره گوسفندش رو می فروشه تا سود کنه.
روز سوم همین اتفاق سر گاو میفته و مرد اون روزم سود خودشو به شکم گرسنه گربه ها ترجیح میده.
تا اینکه روز چهارم می شنوه که گربه ها می گن این مرد فردا می میره و از ختمی که براش می گیرن چیزی عاید ما می شه. اون مرد دعا می کنه کاش دیگه زبون گربه ها رو نفهمه اما دیگه دیر شده بوده و می میره.

من هیچوقت قصه گوی خوبی نبودم :))
اما این گربه ها منو یاد این قصه یا افسانه انداختن. ولی خدا روزی رسونه. ما همه وسیله ایم. کاش همه اینو بدونن و خساست به خرج ندن :)
پاسخ:
خیلی خیلی ممنونم :)
۲۳ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۶ پرهون | Printemps
خواهش می‌کنم :*
خیلی خوب بود. نمیدونم چرا اینجوری میشیم...بی تفاوت...الان دلم خواست بتونم اینکاری رو که شما و دوستان دیگه گفتید، انجام بدم. امیدوارم یادم نره و موقعیت و فرصتش پیش بیاد یا بوجود بیارم.
ممنونم از شما، پیوند روزانه شد :)

البته لینک دوم، وبلاگش حذف شده ولی به خاطر تعریف شما از آرشیو گوگل پیداش کردم. گفتم شاید حالا که حذف شده بخواید متن اونو اینجا بیارین. لینک:
http://goo.gl/hCWzRx
پاسخ:
ممنون از شما :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">