سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع (و در اونجا هم حتماً حتماً ذکر بشه که فروارد و کپی کردن مطلب، با ذکر منبع باشه). متشکرم.

کلمات کلیدی
سلام
تا به حال فیلم مستند کامل مهاجرت ماهی-های سالمون رو دیدین؟
اولین پست و پست ثابت این وبلاگ: پیشنهادم برای تماشای سلوک ماهی-های سالمون، این ماهی-های عاشق، این ماهی-های دوست داشتنی واقعاً عاشق. از دستش ندین :)

۱۰ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۹
مرضیه


چند وقت پیش این عکسو گرفتم. ابرا هی از جلوی خورشید رد می‌شدن. به تناوب آفتاب و سایه می‌شد. گلایی که انگار از پشت پنجره منتظر بودن تا خورشید از پشت ابر بیرون بیاد. نمی‌دونستم با چه واژه‌هایی "مثبت" بودن این انتظار رو توضیح بدم. اینکه گل نمی‌دونه و فکر هم نمی‌کنه و نمی‌ترسه از اینکه بعداً قراره پژمرده و خشک بشه. فقط هست.

بعدتر کتاب "تمرین نیروی حال" رو خوندم. این قسمتش منو یاد این عکسم انداخت:

"به‌نوعی حالت حضور را می‌توان به انتظار تشبیه کرد، اما گونه‌ای دیگر از انتظار، نوعی بردباری که هوشیاری کامل شما را می‌طلبد. در هر لحظه ممکن است رویدادی پیش بیاید و اگر به‌طور کامل بیدار و آرام نباشید آن تجربه را از دست می‌دهید. در حالت حضور تمامی توجه شما معطوف به "حال" است دیگر میدانی برای خیال‌پروری، فکر کردن، یادآوری و حدس زدن باقی نمی‌ماند. هیچ فشار و ترسی وجود ندارد فقط حضور هشیار باقی است. شما با تمامی وجود و با یکایک سلو‌ل‌های بدنتان حضور دارید."

"به گیاهان و حیوانات بنگرید و اجازه دهید آن‌ها پذیرش آنچه هست و تسلیم به حال و بودن را به شما یاد دهند چگونه زیستن و چگونه مردن را به شما یاد دهند. اینکه زندگی و مردن را به مشکل تبدیل نکنید."


پ.ن: معرفی این کتاب، ادامه دارد!

۲ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۱
مرضیه

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۶
مرضیه


خواب دیده بودم کنارم بودی

دست در دست هم، به قفسی رسیدیم که پر از کبوتر بود

در قفس را باز کردی و کبوترها را پرواز دادی

این رؤیای من بود

تو امّا شاید

خواب پرنده شدن می‌دیدی

که کبوتر سفیدی شده‌ای و به سوی آسمان پرمی‌کشی

یا شاید

از پیاده‌رویی می‌گذشتی که قفسی پر از کبوتر در آن بود

اصلاً شاید تا خود صبح بیدار بودی

کجا بودی، نمی‌دانم ولی

گرمای دستت، در دست من بود

حالا

آن را هم به دست باد سپرده‌ام

تنها

رؤیای پرواز با من است


* عنوان: قسمتی از یک شعر

+ با چهار مضراب تمنا (اثر استاد مشکاتیان) هوایی بشین


۴ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
مرضیه

در حاشیه‌ی چالش پست پائین، خانم فیلوسوفیا ابراز تمایل کردن به کشیده شدن نقاشیشون. منم که مهربووون (الکی مثلاً هوس چالش نکرده بودم. چالش کشیدن نقاشی کارتونی از کسی که عکسش رو دیده‌ام). تمرین خوبی بود، فهمیدم که چرا این کار برام سخته: چون ناخودآگاه تمایل دارم چهره‌ی واقعی‌ اون فرد رو بکشم و خب منم طراحی چهره بلد نیستم. بنابراین یه مرحله‌ی اضافی بوجود می‌آد؛ تصور کردن اون چهره‌ی واقعی بصوت کارتونی. احتمالاً کاریکاتوریست‌ها هم با یه همچین مرحله‌ای مواجه‌ان.


تصوری که من از فیلوسوفیا جان دارم:

بااراده، باجذبه، اعتمادبه‌نفس بالا، آینده‌نگر، ازین آدمایی که "اینجوری نگاش نکن تو دلش هیچی نیس" منظورم اصلاً بد اخلاق بودن نیست، نه، تصورم اینه که ایشون جدیه و رسمی برخورد می‌کنه ولی در عین‌حال شوخه و دل‌نازک و احساساتی.

ایندفعه استثنائاً یه آدم کامل کشیدم چون جین بیتلی و کفش اسپرت جزوی از تصور من از ایشونه :دی


۴ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۳
مرضیه
نتیجه‌ی شرکت بنده در یک چالش وبلاگی (فان کشون)، با تشکر از راه اندازندگان محترم چالش. آماده‌ی استقبال از سایر حرکت‌های وبلاگی هم می‌باشیم، البته اگه از دستم بر بیاد.
از اونجایی که کشیدن نقاشی کارتونی از آدمایی که دیده‌مشون ـ بخصوص اگه آشنا باشن ـ به دلایل نامعلومی اصلاً از دستم بر نمی‌آد و فقط آدمای من در آوردی می‌کشم، تصورم از سه تا از بلاگرها رو کشیدم که هیچوقت عکسی از خودشون نگذاشته‌ن. البته عارفه جان قبلاً یه آواتار از خودش گذاشته بود ولی تصویرش واضح نبود و من هم تصویر مبهمی ازش تو ذهنم هست.
1. اول عارفه جان که کشیدنش واقعاً سخت بود چون می‌خواستم مهربونی، قشنگی و شفافیت کودکانه‌‌ای که توی تصورم هست رو تا حد امکان نشون بدم. لبخندشون بر گرفته از آواتاریه که یه وقتی گذاشته بودن، عینکش و دستبند برگرفته از دو تا از پست‌هاشون. کلاه و قلم مو و پالت، برگرفته از هنرمند بودنشون و سایر جزئیات مثل موی لخت و مشکی هم نتیجه‌ی برآیند تصورم از عارفه‌اس و دلیل خاصی نداره. راستی داره به دوست خوبش "هدیه" فکر می‌کنه که خب من تصوری از ایشون نداشتم :دی

ایشون آقای لافکادیو هستن با لبخندی تلخ، در حال گوش دادن آهنگ با هدفن و قدم زدن در باد و غرق در خیال. فکر می‌کنم موهاشون کوتاه باشه ولی لافکادیو بودنشون باعث شده من اینجوری تصورشون کنم. مدل ریش هم برگرفته از یکی از پست‌هاشونه. اون آقایی که روی ابر نشسته هم مرحوم سیلور استاین هستن که از بهشت اومده تا ببینه چرا این پسر روحشو احضار کرده. البته احتمالاً الان بالای سر منه، می‌خواد ببینه چرا انقد بد کشیده‌مش.


ایشون هم آقای امیرحافظ هستن با لبخندی فلسفی بر لب، حاکی از کشف اسرار زندگی. علت مو روشن تصور کردنشون احتمالاً بخاطر عکسیه که قبلنا از شازده کوچولو کنار وبلاگشون بود. اینکه چرا به کتاب نگا نمی‌کنن بخاطر اینه که اول سر نقاشی رو کشیدم بعدش کتابو دادم دستش و اصلاً هم ربطی به این نداره که من فقط نیم رخ و سه رخ می‌کشم و صورت از روبرو رو خوب از آب در نمی‌آرم. اونم که گل شازده کوچولوئه دیگه.


از نقاشیا مشخص بود که طراحیم خوب نیست و پا هم بلد نیستم بکشم یا بگم؟!
لطفاً سه بلاگر محترم، درصد شباهتی که بین خودشون و نقاشی احساس می‌کنن رو بگن.

۷ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۲
مرضیه


میم گفت: نیستی؟

گفتم: کجا؟

گفت: با ما!

بهش گفتم روابط خیلی کمی با بچه‌ها دارم، چه لیسانس و چه ارشد و ارتباطم قطع شده. (خودش هم‌کلاس لیسانسم بود و سالی یکی دو بار فقط ارتباط پیامکی داشتیم و اونروز که توی تلگرام پیام داد و احوالپرسی کرد)

گفت خودشم همین حسو داشته و برای همین برای همه‌ی هم‌کلاسی‌ها پیام فرستاده.

بعد پیامای بالا رو فرستاد. یه بخشی از حرفشو درک می‌کنم و باهاش هم موافقم. ارتباط می‌تونه زاینده باشه مثل رابطه‌ی حرکت و برکت. ولی فکر کردن به یه بخشی از حرفش سرمو درد می‌آره. علتشم اینه که در مقابل روشی قرار داره که من پیش گرفته‌م.

تمام ارتباط من با هم‌دانشگاهی‌هام شامل این‌هاست:

- موارد معدودی که کسی پیام شعر و .. فرستاده یا موارد معدودی که کسی پرسیده : خوبی؟ چه خبرا؟ چی کارا می‌کنی؟ (به‌شخصه هرگز چنین پرسشی رو شروع نمی‌کنم. توضیح چراش مفصّله)

- موارد معدودی که به دلم می‌افته احوال کسی رو بپرسم و فایلی براش ارسال کنم.

- مواردی که یه ترم پائینی تماس بگیره برای سؤالی.

- مواردی (2-3 بار) که استادم ازم خواسته برم آزمایشگاه و تو انجام کاری به ترم‌پائینی‌ها کمک کنم.

- دو-سه باری که از بچه‌های ارشد درمورد شرکتشون تو مرکز استان مجاور پرسیده‌م اونم به این علت که اوائل من هم قرار بود باهاشون همراه بشم امّا به دلیل جبر جغرافیایی و مالی، نشدم و بعد از اون هم دیگه سراغی نگرفتم چون از همون اول هم قرار شده بود وقتی کار رو پیش بردیم دیگران رو در جریان امور قرار ندیم.

من در حال حاضر دوستی ندارم. البته دوست مسیجی دارم ولی اسمشو دوست نمی‌ذارم. کسایی که تو دوران تحصیل بعنوان دوست قبولشون داشتم یا ساکن شهر دیگه‌ای بودند یا ازدواج کردند و ساکن شهر دیگه‌ای شدند. حتی نوشتن ناشناس توی وبلاگ رو بجای داشتن اکانت با اسم خودم تو شبکه های اجتماعی که با آدمای واقعی زندگیم در ارتباط باشه انتخاب کرده‌م (فعلاً فقط یه اکانت فیسبوک دارم که خیلی وقته رمزشو فراموش کرده‌م و با تغییر رمز هم نتونستم وارد بشم)

با این همه خودمو گوشه‌گیر و منزوی نمی‌دونم. کم‌حرف‌ام ولی توی جمع خیلی راحتم و سریع با هر نوع آدمی وارد مصاحبت می‌شم. یکی از هم‌کلاسیای ارشد می‌گفت اوائل به‌علت کم‌حرفیت فکر نمی‌کردم آدمی باشی که خیلی بشه باهات ارتباط برقرار کرد اما الان فهمیده‌م که خیلی باحالی. معمولاً وقتی از جایی می‌رم دیگران دلشون برام تنگ می‌شه، واقعی و قلبی. توی آزمایشگاه از ترم پائینی، هم‌ترمی، ترم بالائی، دختر یا پسر، کسی نبود که حداقل یه بار کمکش نکرده باشم، با رضایت خاطر کامل. اینا رو برای تعریف کردن از خودم نمی‌گم. من از تعریف کردن خوبیام لذت که نمی‌برم هیچ حس بدی هم پیدا می‌کنم. اما اینجا فرق داره اینجا گرچه با آدمای حقیقی در ارتباطم اما اصلاً اینو احساس نمی‌کنم. بیشتر شبیه یه گفت و گوی درونیه برام. همینشو دوس دارم.

مشکلم اینه که هیچ وقت نفهمیدم "ارتباطتو حفظ کن" یعنی چه. ولی من تنهایی رو دوس دارم. گاهی حتی دلم می‌خواد یه مدت تنهای تنها جایی زندگی کنم. اصلاً این تنها بودن، این "نبودن"ی که میم ازش گفت یه بخش بزرگی از روش زندگیمه. اصلاً یه بخشی از خودم شده. حتی فکر کردن به اینکه غیر از این باید باشه و روشمو باید عوض کنم سرمو درد میاره حتی اگه نداشتنش بخواد آینده‌ی احتمالیم رو به خطر بندازه. چون اصلاً تجربه‌ش نکرده‌م، نمی‌فهممش، هیچی ازش نمی‌دونم. فکر کردن به آینده و خطر هم سرمو درد می‌آره. می‌خوام همینجوری پیش برم ذره ذره. ارتباط‌ها هم بذار سر جاشون شکل بگیرن. من بلد نیستم ارتباطات مفید رو تشخیص بدم و با نگاه به آینده برقرارشون کنم.

نهایتاً فقط ازش خواستم توی گروهی که مال بچه‌های لیسانس هست (گروهی که بار قبل که مدت کوتاهی تلگرام نصب کردم یکی از بچه‌ها ادم کرده بود) ادم کنه ولی فکر نمی‌کنم اثری داشته باشه.

۱ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۶
مرضیه

اگه فکر می‌کنید مواقعی بوده که خودتون یا دیگران طبق میل یا علی‌رغم میلتون خشمتون رو کنترل نکردین و نتایج بدی داشته و آرزو کرده‌این که کاش روشی جز ابراز خشم به کار گرفته می‌شد این پست رو بخونید. عنوان رو داخل گیومه آورده‌م چون توی این پست قسمت‌هایی (که به نظرم مهم‌تر بودند) از این متن رو آورده‌م (البته من جای دیگه‌ای این متنو خوندم ولی منبع اصلیش اینجاست).

 

"ارسطو می‌گوید خشم واکنشی است در مقابل صدمه‌ای قابل‌توجه به چیزی یا کسی که انسانِ خشمگین برایش اهمیت و ارزش قائل است و البته تصور می‌کند که این صدمه به‌خطا وارد شده است."

"گره اصلی این است: ایدۀ تقاص‌گرفتن بی‌معنی است. عمل غلط هرچه باشد، چه قتل، چه تجاوز و چه خیانت، تحمیل درد به فرد خطاکار باعث نمی‌شود چیزی که از دست رفته است، بازگردد. ما همیشه دربارۀ تقاص فکر می‌کنیم و این یکی از گرایش‌های عمیق انسانی است که تصور می‌کند تناسب میان جنایت و مکافات به‌طریقی جنایت را جبران می‌کند؛ اما چنین هدیتی در کف مکافات نیست. فرض کنید به دوست من تجاوز شده است. من بی‌درنگ می‌خواهم متجاوز دستگیر، محکوم و مجازات شود. بیایید از خودمان بپرسیم: واقعاً مجازات او به کدام خیر منجر می‌شود؟ ممکن است من بخواهم چیزهای زیادی در آینده اتفاق بیفتد: برگشتن زندگی دوستم به روال سابق و جلوگیری از تجاوزها در آینده؛ اما مجازات سفت‌وسختِ این خطاکارِ خاص ممکن است به تحقق این هدف کمک کند و ممکن است هم نکند. تحقق این هدف امری تجربی است؛ اما مردم عموماً آن را هدفی تجربی نمی‌انگارند. آن‌ها دودستی به ایدۀ تناسب کیهانی چسبیده‌اند. این ایده‌ْ آنان را بر آن می‌دارد که تصور کنند خون در مقابل خون و درد در مقابل درد همان مسیر درستی است که باید در آن گام برداریم. ایدۀ تقاص‌گرفتنْ عمیقاً انسانی است؛ اما به‌طرز خطرناکی ما را در فهم جهانمان گمراه می‌کند."

"مسیر سوم: اگر فرد عقلانیت به خرج دهد، پس از بررسی و کنارگذاشتن دو مسیر قبلی، درمی‌یابد که مسیر سومی نیز به رویش گشوده است که پیمودنش به سود همه است. او می‌تواند توجهش را معطوف به آینده سازد و کاری کند که از منظر امور در آینده، هم معنادار است و هم مفید. این مسیر شاید به تنبیه خطاکار برسد، اما مسئله اینجاست که در اینجا تنبیه به‌عنوان کیفری بازدارنده به کار می‌رود و نه به‌عنوان عملی انتقام‌جویانه".

"همچنین زمانی که خشم از منظر هنجاری موجه است (چون تمرکزش معطوف به خیرهای انسانیِ مهمی است که آسیب دیده است)، گرایش تلافی‌جویانه‌اش بی‌معنی است و به همین دلیل مسئله‌آفرین است. بگذارید این تغییر جهت تمرکز را «گذار» بنامیم. ما در زندگی‌های شخصی و سیاسی‌مان شدیداً نیازمند «گذار» هستیم؛ چون ایده‌های جایگاه اجتماعی و تقاص‌گرفتن، این حیطه‌ها را به سیطرۀ خویش درآورده‌اند."

"اما بسیاری از مردم دست‌به‌گریبان همان خشم متعارف‌اند و خواستۀ حقیقی‌شان زجرکشیدن خطاکار است. بنابراین، «گذار» نیازمند تلاش اخلاقی و بیشترْ سیاسی است. «گذار» مستلزم عقلانیت روبه‌آینده و روحیۀ بخشش و همکاری است."

"ماندلا یقین داشت که در این نبرد پیروز می‌شود. ماندلا حتی در آن شرایط به فکر موفقیت ملتش بود و خوب می‌دانست که زمانی که دو گروه از مردم به‌خاطر سوءظن، کینه و خواست مقابله‌به‌مثل از هم جدا افتاده‌اند، نمی‌توان به پیروزی ملت امیدی بست. همکاری و مشارکتْ شرط ضروریِ تبدیل‌شدن به یک ملت واحد است؛ ولو خاطیان مرتکب اشتباهات وحشتناکی شده باشند. پس او در زندان تنگ‌وتاریکش دست به کارهایی زد که رفقای هم‌بندش آن‌ها را نامعقول می‌دانستند. او زبان افریکانس را یاد گرفت، شروع به مطالعۀ فرهنگ و نحوۀ تفکر بیدادگرانی کرد که به زندانش انداخته بودند و با زندانبان‌هایش دوست شد تا در عمل، مشارکت و همکاری را بیازماید. بخشش و دوستی با اَعمال گذشته توجیه نمی‌شوند؛ آن‌ها برای پیشرفت آینده ضروری‌اند."

"همچنین هیچ‌گاه از جایگاهش برای تحقیر دیگران استفاده نمی‌کرد. پیش از آزادی، ماندلا را به خانه‌ای نیمه‌کاره منتقل کردند تا باقی زندانش را در آنجا بگذراند. او در آنجا مدام با زندانبانی که آشپز شخصی‌اش بود، دربارۀ موضوعاتی پیش‌پاافتاده حرف می‌زد؛ مانند اینکه چگونه می‌شود ظرف‌ها را تمیزتر شست: «وظیفۀ خودم می‌دیدم که تنش میان خودم و او را کاهش دهم و کاری کنم که او به‌هیچ‌عنوان از اینکه شغلش این است که باید برای یک زندانی غذا بپزد و سپس ظرف‌هایش را بشوید، کینه‌ای از من به دل نگیرد»."

"آنان باید تفکر ناظر به تلافی را فراموش کنند و بنای آینده‌ای را شکل دهند که بر بنیاد صمیمیت و مشارکت بالا رفته باشد."

"نبرد علیه خشم اغلب نیازمند خودنگری در انزواست."

"پروژۀ ماندلا سیاسی بود؛ اما دلالت‌های فراوانی برای بسیاری از جنبه‌های زندگی ما دارد: دوستی، ازدواج، تربیت کودک، رانندگی و رفتار خوب در اداره. همچنین، پروژۀ ماندلا دلالت‌های فراوانی برای نحوۀ تفکر ما دربارۀ موفقیت سیاسی و موفقیت ملی دارد. هرگاه با تصمیم‌گیری‌های دشوار اخلاقی یا سیاسی مواجهیم، اندکی به خود استراحت دهیم و با دقت دربارۀ چیزی بیندیشیم که ماندلا به‌نقل از مارکوس اورلیوس، «گفت‌وگو با خود» می‌نامیدش. به‌نظرم اگر چنین کنیم، درمی‌یابیم که استدلال‌هایی که خشمْ پیش روی ما قرار می‌دهد، تا چه پایه رقت‌انگیز و بی‌مایه‌اند و در مقابل، صدای بخشش و عقلانیتِ معطوف به آینده به همان اندازه که قدرتمند است، زیباست."

۱ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۲
مرضیه


"صبح بود و من در دنیا تنها بودم. به‌قدری زود بود که پرنده‌ها هنوز بیدار نشده بودند. حتی پرستار کشیک شب، خانم دوکرو خوابش گرفته بود و چرت میزد و تو داشتی تدارک سپیده دم را می‎دیدی. البته روشن کردن دنیا کار آسانی نیست. ولی تو از پا نمی‌نشستی. آسمان کم‌رنگ می‌شد. تو در هوا رنگ فوت می‌کردی و همه چیز را با رنگ‌های سپید و خاکستری و آبی باد می‌کردی. شب را عقب می‌زدی و دنیا را که به خواب رفته بود دوباره جان می‌دادی. اصلا بی‌کار نمی‌ماندی. آن وقت بود که من فرق میان تو و خودمان را فهمیدم: تو خستگی نمی‌دانی چیست. تو قرار نداری، همه‌اش در کاری. روز را می‌آوری و بعد شب را، بهار را می‌آوری و تابستان و زمستان را. یک روز پگی بلو را درست می‌کنی یک روز اسکار را و یک روز مامی رز را. تو عجیب تندرستی و عجب زوری داری!
فهمیده‌ام که تو آمده‌ای و راز اصلی را به من می‌گویی: هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده‌ای!
آن وقت راهنمایی‌ات را به کار بستم و اول بار روشنی‌ات را تماشا کردم و رنگ‌ها را و درخت‌ها و پرندگان و حیوان‌ها را. هوا را حس کردم که از سوراخ های بینی‌ام به ریه‌هایم می‌رفت و نفس می‌کشیدم. صداهایی را شنیدم که در راهرو، انگاری زیر گنبد یک کلیسای بزرگ می‌پیچد. دیدم زنده‌ام و از شادی لرزیدم. از سعادت بودن حیرت کردم! در برابر این معجزه هاج و واج ماندم!
متشکرم خدا جان، که این کار را برای من کردی! احساس می‌کردم که دستم را گرفته‌ای و مرا به دل راز بزرگ می‌بری که آن را تماشا کنم.
متشکرم."
از کتاب اسکار و بانوی گلی‌پوش - اریک امانوئل اشمیت

پ.ن:
1. مطمئناً نمی‌شه زور بزنی که دقیقاً چیزی که از زبان اسکار نوشته شده رو درک کنی، ولی... بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت...
2. "هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده‌ای!" یا حداقل اشیا، طبیعت، آدم‌ها رو جوری نگاه کنیم که در کودکی. که به نظرم طرحی که با شنیدن نام هر چیزی توی ذهنمون می‌یاد ناشی از شیوه‌ایه که در کودکی نگاهش می‌کردیم، که تمام جزئیاتشو از نظر می‌گذروندیم.
3. عکس: کویر ورزنه
۶ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۲
مرضیه

اگه آخرین جایی که برای کار تماس گرفتم و قرار شد باهام تماس بگیرن جور نشه احتمالاً ناچار می‌شم از فهرست برنامه‌هام داشتن یه کار نیمه وقتو خط بزنم. زیرا:

1. برای مصاحبه به یه دفتر بیمه رفتم و ازم درمورد تحصیلات، دانشگاه محل تحصیل، معدل و آشنایی با کامپیوتر پرسیدن. همه چیز خوب بود (البته با نادیده گرفتن تیپ شخصیتی کارفرما که البته قابل چشم پوشی بود چون اولاً نباید قضاوت کرد و ثانیاً همیشه همه چیز ایده‌آل نیست) جز اینکه گفتن حداقل دو سال باید تعهد کاری بدم چون آموزش دادن هر فرد تازه وارد 8 ماه طول می‌کشه و تا اون موقع حقوقتون کمتر از حقوق اصلیه (بگذریم که این حرفشون مشکوک بود) و من از خودم پرسیدم که آیا من می‌خوام برای همیشه وارد این کار بشم؟ که جوابش خیر بود. بعلاوه متوجه شدم که ماهیت کار شامل حرف زدن و حرف زدن می‌شه چیزی که ازش بیزارم و برعکس به شدت به سکوت و حرف نزدن علاقه دارم به‌طوری که مکرراً توی خونه ازم درخواست می‌شه که قدری حرف بزنم. به‌طوری که با حرف زدن طولانی بیش از حدود ده دقیقه (حالا دقیقشو نمی‌دونم) صدام خش‌دار می‌شه. به‌طوری که معتقدم جایی که "لا یسمعون فیها لغواً و لا کذّابا" قطعاً بهشته و قس علی هذا. 

2. دفتر شرکتی که از نظر مکان و ساعت کاری برام ایده‌آل بود و حقوق به نسبت مناسبی هم داشت در طبقه‌ی سوم یک ساختمون خلوت واقع شده بود و جنسیتم همونطور که باعث شده بود این کار بتونه نصیبم بشه (که به یک منشی "خانم" نیازمند بودند) باعث شد این کار نصیبم نشه (اولش فکر کردم اگه بابا کمتر روزنامه‌های حوادث می‌خوند بهتر بود بعد به این فکر کردم که حتی اگه او هم به مکان دفتر ایراد نمی‌گرفت چند درصد احتمال داشت تحت تأثیر توصیه‌های همیشگی‌ش در مورد امنیت از این کار چشم بپوشم؟ به هر حال قبلاً پیش اومده بود که موقعیت‌هایی که از نظر بابا خطرناک به‌حساب میان رو تجربه کرده بودم اونم درحالی که فضا رو اندکی متفاوت از اونچه که بود براشون توصیف کرده بودم چونکه چاره‌ای جز قرارگرفتن در اون موقعیت نداشتم و شاید خود او هم با اطلاع داشتن از این ناچاری بیش‌تر از این پی‌گیر قضیه نشده بود، شاید. از فکر کردن در این مورد به نتیجه‌ای نرسیدم و برای همیشه فکرشو از سرم بیرون کردم.)


همین.

۴ نظر ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۶:۲۶
مرضیه

لطفاً پ.ن‌ ها را آخر سر بخونید (شما مث من بعضی پستای طولانی رو از آخر نمی‌خونید؟ :دی)

فرض کنید عاشق چیزی (الف) هستید و چیزی (ب) را بسیار دوست دارید.

می‌دانید که قطعاً در مورد ارتباط شما با "الف" از شما سؤال می‌شود و برای اینکه "ب" را از شما نگیرند باید دروغ بگویید و باید از بیخ انکار کنید که درمورد "الف" چیزی می‌دانید.

دروغی که گفتنش هیچ تأثیری در جهان خارج از شما ندارد جز اینکه باعث می‌شود که "ب" را از شما نگیرند (با فرض اینکه ـ به احتمال زیاد ـ از آنچه از اساس باعث شده بود که از شما در مورد "الف" سؤال کنند، چشم بپوشند ...).

همه‌ی این‌ها در حالی است که مرتبط بودن یا نبودن شما با "الف" اصلاً ربطی به "ب" ندارد. و اینکه آن افراد این دو مورد را به هم ربط می‌دهند، تنها نوعی از بی‌شعوری است که از کج‌فهمی، عناد و سایر چیزهایی که اصلاً معلوم نیست چه هستند نشأت می‌گیرد.

شما می‌دانید که آدم‌های زیادی وجود دارند که برای بدست آوردن "ب" ـ یا برای اینکه "ب" را از ایشان نگیرند ـ دروغ یا دروغ‌هایی می‌گویند. البته این دروغ‌ها ربطی به "الف" یا عاشق چیزی بودن ندارد. برعکس؛ درواقع این افراد به یکسری از موارد خاص، تظاهر می‌‌کنند. (و چه بسا شما هم ناچار باشید علاوه بر دروغ بالا، به این موارد نیز تظاهر کنید.)


واکنش شما چیست؟:

(در نظر داشته باشید که شما عاشق الف هستید، الف مهم‌ترین چیز در زندگی شماست که البته فقط خودتان این را می‌دانید. و این هم که افراد مذکور از اساس درمورد ارتباط شما با "الف" چیزی می‌دانند از فضولی‌های بی‌جای آن‌هاست)

لطفاً هر کسی که این پست رو می‌خونه جواب بده. بخصوص می‌خوام بدونم فالوئینگ‌هایی که یه شناخت نسبی و مجازی درموردشون توی ذهنم هست چه جوابی می‌دن. ****


الف) حتی به ذهنتان هم خطور نمی‌کند که اینچنین دروغ گفتنی مشکلی داشته باشد و راحت دروغ می‌گویید.

ب) کمی به راست یا دروغ گفتن فکر می‌کنید و راست گفتن در این مورد را حماقت دانسته و دروغ می‌گویید.

ج) راست می‌گویید.

د) حتی به ذهنتان هم خطور نمی‌کند که به چنین ت.ظاهرات گسترده‌ای دست بزنید و کلاً بی‌خیال راست و دروغ شده، با وجود اینکه "ب" را خیلی دوست دارید قیدش را می‌زنید.

د) سایر موارد! (ما را هم از وجود این موارد مطلع فرمایید!)

لطفاً اول جواب بدین و بعد پ.ن 2 رو بخونید.


پ.ن:

1. لعنت به طرز فکری که منجر به فرایندی می‌شود که آدم‌ها را تشویق به دروغ گفتن و تظاهر کردن می‌کند.

2. جواب من: هر چند به نظر حماقت بیاد ولی من راست می‌گم. چون می‌دونم دیگران اگه تظاهری هم می‌کنند زیاد حرجی برشون نیست چون در این مورد "الف"ی براشون وجود نداشته که عاشقش باشن. چون مدل زندگیم اینه که در مواردی که روی دیگران تأثیری نداره ـ حداقل در ظاهر ـ فقط این برام مهمه که به خودم جوابگو باشم. نمی‌خوام موردی پیش بیاد که در مقابل این خود شرمنده بشم. نمی‌خوام "الف" رو انکار کنم. حتی اگه انکار کردن یا نکردنم به هیچ کجای عالم بر نخوره. چون نمی‌خوام آدمای فوق الذکر توی ذهنم در موضع قدرت قرار بگیرن: که این که من "ب" رو دارم از صدقه سر شماست که گفتید "دروغ بگو!" و منم دروغ گفتم. می‌دونم این طرز فکر ممکنه کار دستم بده و یه چیزاییو از دست بدم. ولی مهم نیست. "الف" برای من مهم‌ترین چیزه.


**** وقتایی که از خواننده‌هام مشارکت می‌خوام خجالت می‌کشم. چون معمولاً سعی می‌کنم برای پست‌هایی که مشارکت خواننده رو می‌طلبند کامنت بگذارم (اگه حرفی برای گفتن داشته باشم) و برای بقیه‌ی پست‌ها هم اگه چیزی به ذهنم برسه می‌نویسم و کامنت نذاشتنم به معنی سرسری خوندن اون پست نیست (البته دنبال کردن هم به معنی خوندن تمام پست‌های یه وبلاگ نیست مگر در مورد وبلاگ‌هایی که برای هر کسی جزو وبلاگ‌های تاپ محسوب می‌شن) با این حال در مجموع آدم کم کامنتی هستم. فقط می‌خواستم بدونید که این از رویِ زیادم نیست که کامنت نمی‌ذارم و کامنت می‌خوام.

۱۲ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۹
مرضیه

اسکلتی بیش نیستم و از اسکلت بودن خود خرسندم. ولی این بار این لاغری کار دستم داد.

"... به کجای دنیا و این عمر کوتاه بر می‌خوره که من یه مدت یه کاریو انجام بدم و بابتش پول بگیرم؟"

خب، جوابمو گرفتم.

به مچ و انگشتان دستم.

آدم تحمل‌کننده‌ای هستم ولی به نظرم ارزشش رو نداشت که مفاصل مچ و انگشتام آسیب دائمی ببینه.

کار خوبی بود. یعنی محیط و آدماش برای کسی که بخواد چنین شغلی رو داشته باشه ایده‌آل بود ولی یارای ادامه دادنم نبود. بعد از یک ماه، انصراف دادم.

ضمن اینکه کارفرما هم با وجود راضی بودن از کارم شاید بدش نیومد از رفتنم چون از اول طی کرده بودم که جمعه‌ها، دوشنبه و پنجشنبه بعدالظهرها رو نمی‌تونم اونجا باشم و مواقعی که من نبودم با کمبود نیرو مواجه می‌شدن.

بجز درد دستام اخیراً به یه عارضه‌ی دیگه هم دچار شده‌م: نابینایی.

من آدم ندیدن نبوده‌م. ولی رنگی که پدرم به حدفاصل‌های پله‌های راه‌پله زده بود ـ در دنیا شاید کسی به اندازه‌ی پدرم دوست‌دار رنگ نباشه، هر جایی که امکان رنگ‌آمیزی باشه دریغ نمی‌کنه ـ رو ندیدم. فرش جدیدی که وسط هال پهن شده بود رو ندیدم. نور اتاق خوب بود و عجله هم نداشتم ولی بعداً متوجه شدم تای بدجوری که جلوی شالم خوره بوده رو ندیده‌م و از همه بدتر و عجیب‌تر اینکه چسب زخمایی که مامانم ضربدری کف دستش زده بود رو ندیدم. البته امیدوارم خودش به دلیل حساس بودن من مخفیش کرده بوده باشه و نه اینکه من ندیده بوده باشمش. این اصلاً خوب نیست. حتی اگه فقط اثر خستگی بوده باشه. حتی اگه با گذشت کمی زمان بیشتر، اون چیزها رو می‌دیدم. فکر کردم چه چیزای دیگه‌ای هست که باید، ولی نمی‌بینم؟ ...

۵ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۶
مرضیه

" ای آب، تو نه طعمی داری نه رنگی نه عطری. نمی‌توان تو را توصیف کرد. تو را می‌نوشند بدون آنکه تو را بشناسند. نه برای زندگی لازم نیستی، تو خود زندگی هستی. تو ما را در لذتی می‌نشانی که بوسیله‌ی حواس قابل توصیف نیست. با تو تمام قدرت‌هایی که از آن‌ها چشم پوشیده بودیم، دومرتبه به ما باز می‌گردند. با لطف تو تمام چشمه‌های خاموش شده در قلبمان سر بازمی‌کنند. تو بزرگ‌ترین ثروتی هستی که در دنیا وجود دارد و تو همچنین بسیار لطیف و گوارا هستی. توئی که چنین خالص و شفاف در درون زمین جای داری. می‌توان بر روی چشمه‌ای از منیزیوم جان سپرد، می‌توان در دو قدمی دریاچه‌ای از نمک جان سپرد همچنین می‌توان با داشتن دو لیتر شبنم که بطور مشکوکی مقداری نمک در آن وجود دارد جان سپرد. اما تو مخلوط و ممزوجی قبول نمی‌کنی، تو فساد را تحمل نمی‌کنی. اما تو در ما خوشبختی بسیار ساده‌ای بر می‌انگیزی تو الوهیتی ترسان و لرزان هستی. "


از کتاب زمین انسان‌ها ـ آنتوان دو سنت اگزوپری

۴ نظر ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۳
مرضیه

هشت روز گذشت.

یه بخشی از وجودم، اون بخشی که همیشه تو هر شرایطی جنبه‌ی منفی هر چیزی رو می‌بینه پرسید: "من اینجا چیکار می‌کنم؟..." این صدای منفی باف تو وجود همه هست. بهرحال وجودش لازم بوده که هست، ولی گاهی خیلی نباید بهش توجه کرد و پرو بال داد.

بخش کمال‌گرای وجودم گفت: "تو قدر خود نمی‌دانی. چه حاصل؟"

دلایلم برای انجام این کار انقدر واضح و مشخص بود که این صداها ادامه پیدا نکنن. یعنی دیگه بهش فکر نمی‌کنم. دوست داشتم کاری مرتبط با تحصیل‌م داشته باشم که نشد؛ توضیحشو بعداً خواهم نوشت. ترجیحم این بود که کاری پیدا کنم که تجربه و مهارت مهم‌تری رو بهم اضافه کنه که تا الان پیدا نکردم ولی هنوز دنبالش هستم. ترجیحم یه کار کمی سبک‌تر بود با حقوق بیشتر.

حالا ولی هشت روزه که این کارو شروع کردم. ترجیحم چیزایی بود که گفتم ولی حس بدی به این کار هم ندارم. یعنی نگاهم به زندگی و دنیا باعث می‌شه که حس بدی نداشته باشم. من برای حرف دیگران، وقتی خودم تصمیمی رو گرفته باشم، قدر یه نخودم اهمیتی قائل نیستم. به این فکر نمی‌کنم که دارم چیکار می‌کنم فکر می‌کنم که خب من به پول و مهم‌تر از اون، کمی حس استقلال نیاز دارم. و حالا به کجای دنیا و این عمر کوتاه بر می‌خوره که من یه مدت یه کاریو انجام بدم و بابتش پول بگیرم؟ دید غالبم اینه که جسم وسیله‌ایه برای تعالی روح، پس وجهه و کلاس و امثال این‌ها برام اهیتی نداره.

روز اول متوجه شدم که یه سری کارای تکراری رو هر روز باید انجام بدیم. همکارم (که البته اخراج شد و ازش خواهم نوشت) وسط کار گفت: "اینام که تهشون بالا نمی‌یاد". همون حسی که تو سر من هم بود. ولی همون موقع یه قسمتی از کتاب "هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها" به یادم اومد:

" داشتم به روزی فکر می‌کردم که بدن ماتیلد تصمیم گرفته بود هر چه را به قسمت خاکستری مغزش می‌رسد فورا پاک کند. نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدار لحظه بماند و بس. چه خوش و چه ناخوش. فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی. فرق نکند من اجاره‌ام را داده‌ام یا بار دوم است می‌دهم. این‌قدر میان اتفاقات دور از هم رابطه‌ی نزدیک پیدا نکنم. این‌قدر میان روابط نزدیک مقاصد دور کشف نکنم. فراموش کنم بندیکت دیروز هم ارّه می‌کرد. فراموش کنم حتّی همین یک دقیقه‌ی پیش هم ارّه می‌کرد. فکر کنم همین حالا ارّه را برداشته. همین حالا. و لحظه‌ای دیگر باز همین حالاست.

هیچ شکنجه‌ای برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست. ... "


این پست یه مقدمه بود. احتمالاً از این به بعد یه سری پست با عنوان کار می‌گذارم. فعلاً: کار در آشپزخانه‌ی فست فود.

از هر کسی که اینجا رو می‌خونه خواهش دارم که حتماً برای پست‌های "کار" نظر بذاره. هرچیزی که با خوندن این پست‌ها به ذهنش می‌رسه. هرچی که باشه. لطفاً.

۹ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۲
مرضیه


نمی‌دونم چطور تا حالا پیگیر نبودم که کتابای بیشتری رو از اگزوپری بخونم. شاید بخاطر کمبود وقت بوده. "زمین انسان‌ها" و "پرواز شبانه" رو اخیراً خوندم. به پای شازده کوچولو نمی‌رسن ولی با خوندنشون تازه فهمیدم که چطور انقدر خوب ستاره‌ها و صحرا و آب رو فهمیده و ازشون نوشته.

از اینکه هیچ‌وقت نمی‌بینمش حسرت نمی‌خورم. چرا که اگه صادق باشم در اینکه می‌فهممش، روزی ارواحمون ملاقات خواهند کرد.



قسمت‌هایی از کتاب زمین انسان‌ها:

" امروز گروه هوانورد بدینسان سفر می‌کند. هیچ حس نمی‌کند که در حرکت است. همچون شباهنگام در دریا، از هر نقطه‌ی نشانه‌ای بس دور است. ولی موتورها این اطاق روشن را از لرزشی پر می‌کنند که ماهیتش را دگرگون می‌سازد. ولی عقربه‌ی زمان در گردش است و در این صفحات گرد مدرج، در این چراغ‌های رادیوئی و در این عقربه‌ها فعل و انفعالات کیمیائی ناپیدایی دنبال می‌شود. لحظه به لحظه این اطوار مرموز، این کلمات خفقانزده، این دقت و تمرکز معجزه‌آسا را تدارک می‌بینند و چون زمانش رسید خلبان با اطمینان می‌تواند پیشانیش را بر شیشه بچسباند. طلا از هیچ پدید آمده و در چراغ‌های فرودگاه می‌درخشد."

"ما نیز در طول جاده‌های پیچاپیچ راه می‌سپردیم. این راه‌ها از زمین‌های بایر، صخره‌ها و شنزارها دوری می‌جویند. آن‌ها با نیازمندی‌های انسان یار می‌شوند و از چشمه‌ای به چشمه‌ی دیگر می‌روند. آن‌ها روستائیان را از انبارهای غله به گندمزارها می‌رسانند. چهارپایان اهلی نیمخواب را از آغل و آخورگاه گرفته، سپیده ‌دمان به چمنزارها سرازیر می‌کنند. این دهکده را به آن دیگری می‌پیوندند. چه، این از آن عروس می‌آورد. و حتی اگر یکی از این جاده‌ها جرأت کند و از بیابانی بگذرد صد پیچ می‌زند تا از واحه‌ها بهره گیرد. ما که فریب پیچ و خم جاده‌ها و بسی دروغ‌های مصلحت‌آمیز را خورده در سفرهای خویش از کنار آن همه زمین‌های آبیاری شده، آن همه بوستان‌ها و چراگاه‌ها گذشته‌ایم، تا دیر زمانی تصویر زندان خود را خوشتر از آنچه هست ساخته‌ایم و این سیاره را پر آب و مهربان پنداشته‌ایم.

ولی اکنون تیزبین‌تر شده‌ایم و پیشرفتی دردآور کرده‌ایم. هواپیما ما را با خط سیری مستقیم آشنا کرد. همینکه از زمین بلند شویم، راه‌هایی را که به جانب آبشخورها و آغل‌ها می‌گرایند یا چون ماری پیچان از این شهر به آن شهر می‌خزند رها می‌کنیم. از آن پس چون از قیود دلپذیر آزاد شدیم و از نیاز به چشمه‌سارها خلاصی یافتیم، راست به سوی مقصدهای دور خود بال می‌گشاییم. تنها آن زمان است که از فراز مسیر مستقیم الخط خود زیربنای اصلی و لایه‌ی سنگی و ریگزاری و کویری را کشف می‌کنیم. آنجا که گاهی زندگی، چون خزه‌ای چند، در ته ویرانه‌ها، جای جای خطر کرده و بر رُسته است."

"من در حرفه‌ی خود شادکامم. خود را روستائی فرودگاه‌های سر راه می‌دانم در قطار حومه احتضار خود را به دیگر گونه‌ای احساس می‌کنم. در اینجا، چون درست بنگری، چه شکوه و جمالی هست! ...

من افسوس هیچ چیز را نمی‌خورم. بازی کرده‌ام و باخته‌ام. این لازمه‌ی حرفه‌ی من است. ولی، هرچه هست، نفس دریا را به سینه درکشیده‌ام. آن‌ها که یکبار این مائده را چشیده‌اند از یادش نخواهند براد. اینطور نیست، دوستان من؟ و سخن بر سر زندگی پرخطر نیست. این تعبیر مدعیانه است. من گاوبازان را چندان نمی‌پسندم. آنچه من دوست دارم خطر نیست. می‌دانم چه را دوست می‌دارم. زندگی را دوست دارم."

 

 

پ.ن: گلای توی عکس "پری‌وش" اند. روی ساقه صورتی‌ان. اونایی که می‌افتنو برمی‌دارم و لابه‌لای کتاب شازده کوچولوم خشک می‌کنم.

۵ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۱
مرضیه