سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی
سلام
تا به حال فیلم مستند کامل مهاجرت ماهی-های سالمون رو دیدین؟
اولین پست و پست ثابت این وبلاگ: پیشنهادم برای تماشای سلوک ماهی-های سالمون، این ماهی-های عاشق، این ماهی-های دوست داشتنی واقعاً عاشق. از دستش ندین :)

۱۲ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۹
مرضیه


کارگردان: i vincenzo natal

برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم در فستیوال fantasporto   در سال 2005

لینک دانلود: کلیک (زیرنویس فارسی این فیلم موجود نیست ولی مهم نیست!)


چند تا جمله درمورد برداشتم از فیلم و اینکه چرا ازش خوشم می‌آد نوشتم و حذف کردم بخاطر اینکه دلم نمی‌خواد چیزی از ماجرای فیلم رو لو بدم. پس به همین‌ها اکتفا می‌کنم:

کمدی، باحال، ایده و پرداخت جذاب و غافلگیر کننده و درعین‌حال، معناگرا و روانشناختی.

جزو بهترین فیلمائیه که دیده‌م و اگه کارگردان بودم یکی از فیلم‌هام چیزی شبیه این فیلم می‌شد بنابراین امیدوارم دیگران هم ترغیب بشن و حتما این فیلمو ببینن.

راستی فیلم بعد از تیتراژ هم ادامه داره، پنجره‌شو نبندین!

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۳
مرضیه

اولش می‌خواستم عذرخواهی کنم و دعوت عارفه درمورد نوشتن از بهار با تیتر بالا رو رد کنم چون اصلاً بلد نیستم متن مناسبتی یا موضوعی بنویسم.

ولی بعد تصمیم گرفتم یه پست کوتاه بذارم. هر چند بهار فصلی نیس که از بقیه‌ی فصلا بیشتر دوسش داشته باشم ولی قشنگیاش کم نیست.

برای من مشخص‌ترینشون یکی پرستوهان که خیلی دوسشون دارم. بهار امسال یه بار صبح زود، یه صحنه‌ی قشنگ از جوجه پرستوها پشت پنجره‌ی اتاقم شکار کردم (این فیلم)

و یکی هم پیک‌نیکای خانوادگی، که توی تنها دو سالی که ماشین داشتیم بیشتر از سالای دیگه رفتیم. این عکس برای سال نود و یکه. با دیدن این صحنه واقعاً یه لحظه دلم خواست ای کاش گاو بودم :))

اعتراف می‌کنم قبلاَ دنبال یه بهانه بودم این عکسو بذارم چون خیلی دوسش دارم.

۲ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۱
مرضیه

اینهمه که می‌گن باید درمورد فلان چیز فرهنگ‌سازی بشه باید فرهنگ بهمان چیز به‌وجود بیاد و...به نظر من همه‌ش تو یه خط خلاصه می‌شه:

ارزش و اهمیت قائل شدن برای "دیگری".

برای فکر دیگری و آرامش دیگری و حق زندگی دیگری و ... کسی که فقط به خودش اهمیت بده ذره‌ای حق برای دیگران قائل نباشه قطعاً تو همه‌ی زمینه‌ها بی‌فرهنگه. براش هیچ چیزی زشت و ضد ارزش نیست. هرچند ادعای خیلی چیزا رو داشته باشه. حتی توی این ادعاها هم "من"‌ِ خودشه که مهمه. اگه پاش بیوفته و منفعت خودش وسط باشه اونچیزی که ادعا کرده رو هم زیر پا می‌ذاره. حتی ناراحت نکردن عزیزترین آدمش بعد از خواسته‌هاش قرار می‌گیره. 

۴ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۴۷
مرضیه

۷ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۰
مرضیه

کسایی که ته بشقاب غذاشون و حتی گاهی ته قابلمه رو می‌ریزن تو سطل آشغال،

بعد از یه مدت احساس نمی‌کنن که کلاً، معذرت می‌خوام، دارن آشغال می‌خورن؟

آیا غذا اولش که تاز‌ه‌س خوبه و بهه بعد که یه مقدار دس‌زده شد، اَی می‌شه؟

آیا کسی که این کارو می‌کنه می‌تونه طبیعت رو دوست داشته باشه یا برای آدمای گرسنه دلش بسوزه؟ اگه می‌تونه، این دوست داشتن و دلسوزیه از چه نوعیه؟ 

۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۷
مرضیه

۲ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۸
مرضیه

جز دو-سه تا از خونه‌ها، باقی کوچه کاملاً تغییر کرده بود. از خونه‌ی ما بن‌بستش شبیه قبل بود و ساقه‌های خشک مو‌چسبی که از بالای در پیدا بود و دیوار همسایه رو می‌پوشوند.

بعد از چندسال از اون کوچه رد شدم. حسی داشتم شبیه به اینکه به کودکی‌م سفر کرده باشم یا برعکس یه روز به دوران جوونی‌م سفر کرده باشم و حالا اومده باشم تا آینده‌ی خونه و کوچه‌ی قدیممون رو ببینم. هر دو حس رو با هم داشتم. آسمون همونی بود که تو بچه‌گی بالا سرم بود. هوایی که نفس می‌کشیدم همون بود.

خودِ خودِ خودِ کودکیم بودم ( و هستم، اگه حال دلم خوب باشه، اینو بهتر احساس می‌کنم). از درون لمسش می‌کردم.

ظاهرمون تغییر می‌کنه، محیطمون تغییر می‌کنه، اتفاقات مختلف می‌افته، درونمون تغییراتی پیدا می‌کنه. اسمشو می‌ذاریم عمر، زمان، کودکی، نوجوونی، جوونی. درسته که تعریف زمان و ساعت به زندگی‌مون نظم می‌ده ولی گاهی زیادی جدی می‌گیریمش، از حالت ابزار خارج می‌شه.

 از خصوصیات کارهای لذت بخش، فراموش کردن زمانه. احتمالاً مواقعی رو داشته‌اید که انقدر در کاری که بهش علاقه دارید غرق شدید که زمان و انجام کارایی رو که باید زمان مشخصی انجام بشن مثلاً غذا خوردن رو ازیاد بردین. برای بچه‌ها که بیشتر از هر کسی در حال زندگی می‌کنن، ساعت خیلی اهمیت کم‌تری داره. کدوم بچه‌ایه که به ساعت نگاه کنه؟ مگر این که مثلاً بهش گفته باشن برنامه‌ی موردعلاقه‌ش فلان ساعت پخش می‌شه. بدون اینکه ساعت رو چک کنن، بچه‌ها مشغول کاری می‌شن که دوست دارن یا دارن انجام می‌دن.


۳ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹
مرضیه

نقاشی پست قبل رو از روی نقاشی زیر کشیدم. همون موقع نذاشتمش که نقاشیم خیلی درنظرتون خار نشه :دی

کی بشه تو ترکیب‌بندی و طراحی و رنگ‌شناسی و چیزای دیگه‌ای که حتی نمی‌دونم چی هستن اونقدری خوب بشم که دیگه نخوام از روی نقاشی‌ای که کس دیگه‌ای برای ترکیب و رنگ و ...ش تصمیم گرفته کپی کنم؟

البته شده که از روی عکس نقاشی کنم و خودم تصمیم بگیرم که کجاشو با چه روشی بکشم بهتره و نتیجه بدک هم نشده ولی کشیدن نقاشی ذهنی یه چیز دیگس، انتزاعی که دیگه...

پوففففففف

البته اینم می‌دونم که وقتی تمام وجودتو صرف یه کاری بکنی کم‌کم به این چیزاهم می‌رسی ولی...بگذریم.


۷ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۴
مرضیه


قبلنا (مثلا نوجوونی) به دلایلی نقاشی پرنده‌های جفتی مث کبوتر یا مرغ عشق به نظرم خیلی خز می‌اومد. حالا یه سری مسائل کاملاً برام از هم تفکیک شده. ضمن اینکه مرغ عشق جون می‌ده برای آبرنگ.

یه سوتی‌آیی داره که ان‌شاءالله در نقاشی‌آی بعدی تکرار نمی‌شه. 

لطفاً اگه نقدی دارید حتماً بگید.


* حرفش اینجا بود.

+ چو نقاش ازل طرح جهان کرد/ محبت را چو جان در آن نهان کرد (فیض کاشانی)

+ لینک اینستاگرامم رو به ستون سمت راست اضافه کردم؛ اگه اونجا هستین و دوست دارین هم رو دنبال کنیم.

۴ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۳
مرضیه

پست بلندی شد. پیشنهاد می‌کنم اگه با کلمات بُلد شده ارتباطی برقرار نمی‌کنید برای این پست وقت نذارید!

چهارشنبه شب خونه‌ی داداشم بودم. اونا همیشه حدود ساعت دو می‌خوابن. صبح زود بیدار شدم که یه موقع دیر نرسم. با این حال کارام طول کشید. بجای اتبوس با تاکسی رفتم که دیر نرسم. به راننده بجای هزار تومن دو تومن دادم چون خورد نداشت که بهم پس بده و منم نداشتم. بیست دقیقه روبروی مغازه صبر کردم و بعد باهاش تماس گرفتم. جواب داد: امروز نمیام ولی یادم رفت بهتون بگم؛ بدون به‌کار بردن هرگونه واژه‌ی عذرخواهی. نمی‌دونست که از خونه‌ی خودمون نیومدم و می‌دونست که خونمون با اونجا فاصله‌ی زیادی داره.

احتمالاً توی ذهنش منو عصبانی، در حال حرص خوردن یا حداقل ناراحت و آزرده تصور کرده.

نمی‌دونست توی این بیست دقیقه ایستاده بودم توی آفتاب، به گنجشکا نگا می‌کردم؛ صاحب عطاری بغلی هر روز صبح یه مشت دونه توی خیابون براشون می‌ریزه. و به همسایه‌ها که داشتن جنساشو بیرون می‌چیدن. بعد شروع کردم به خوندن ادامه‌ی "هدیه‌ی اکنون"  که دیروزش از کتابخونه گرفته بودم؛ کتاب دیگه‌ای رو تو بخش روانشناسی می‌خواستم که نبود و به‌جاش دوسه تا کتاب دیگه رو تصادفی از روی عنوانشون انتخاب کردم. مطالبش ساده و تکراری ولی خوب بود. بعد هم که فهمیدم نمی‌آد خوشحال از اینکه می‌رم خونه پیاده تا ایستگاه اتبوسا رفتم. اتبوس موردعلاقم توی نوبت بود همون اتبوس سبزه که راننده‌ش همیشه رادیو آوا رو می‌گیره. قبلانا رنگ سبزش به نظرم بد رنگ بود. قبلاً رانندش آهنگ گوش نمی‌کرد شاید حالا عاشقی چیزی شده! اتبوسای دیگه رادیو روشن نمی‌کنن یا صداشو انقد کم می‌کنن که فقط خودشون بشنون یا اینکه اخبار گوش می‌کنن. از اخبار رادیویی خوشم نمی‌آد مخصوصاً پیک بامدادی که راننده‌ی اتبوس نارنجیه طرفدارشه :/

حتی اون روز که عنکبوت رو کشت چیزی ازش به دل نگرفتم. داشتم حوله‌ها رو تا میزدم. بین حوله‌ها بود. ناخودآگاه یه "وای" آروم گفتم و دستمو عقب کشیدم. پرسید "چیه؟" گفتم عنکبوت. گفت بکشش. گفتم نه چه کاریه؟ گناه داره. تکوندمش روی زمین. با یه لبخند ابلهانه اومد جلو پاشو یه کم بلند کرد و دنبالش می‌گشت. گفتم نه گناه داره... کشتش. خب من سعیمو برای کشته نشدنش کردم. به احتمال زیاد قصد بدی نداشت و فقط یه واکنش ناخودآگاه نشون داد چون احتمالاً تو همچین موقعیتایی با یه واکنش رو برو می‌شده: ترس و درخواستی مبتنی بر "بکشش!" و بنابراین حالا هم ابلهانه (بخونید ناخودآگاه) همون واکنشو انجام داده بدون اینکه چنین درخواستی ازش شده باشه. خب اگه یه پروانه وارد مغازه شده بود چی؟ به احتمال خیلی زیاد سعی می‌کرد به بیرون هدایتش کنه. چرا؟ چون "از نظر ما آدما" زیباس. سوسک که حرفشم نزن. اون دونه‌های نارنجی متحرک داخل سبزی خوردنو که دیگه حتی منم لای روزنامه مچاله می‌کنم و می‌ندازم توی سطل. اونا که مهم نیستن! فقط ما آدما مهمیم!! (البته از نظر من مهمن ولی حوصله‌ی نجات دادنشونو ندارم. همینطور حوصله‌ی کرمای ریز خاکی رو. فقط کفشدوزک و کرمای سبز چاقو نجات می‌دم)

ناراحت نشدم. اگه بخاطر این پست نبود حتی دیگه بهش فکر هم نمی‌کردم. این بی‌تفاوت بودن نیست. بی‌تفاوتی با غم و غصه همراهه. بی‌خیالش می‌شی ولی ته دلت غمگین یا عصبانی هستی. و چه لذتی داره رنجیده نشدن. درسته دوتومن الکی از دستم رفت ولی اتفاقه دیگه. در نظر من فقط یه "اتفاق" افتاده بود حالا یا اون اتفاق این بوده که فراموش کرده به من اطلاع بده یا اینکه دچار عارضه‌ی دل درد شده و مثلاً خواسته سر کارم بذاره یا نشون بده که رئیس کیه! قضیه‌ی عنکبوته باعث می‌شه این احتمالو درنظر بگیرم.

 

پ.ن:

1. از متن کتاب "هدیه‌ی اکنون" که توی خیابون خوندم:

... «بنابراین بودن در اکنون یعنی متمرکز شدن بر آنچه درست همین حالا وجود دارد.» ... «و همچنین به معنی متمرکز شدن بر چیزی است که الان درست است.» ... «...  موقعی که در شرایط بدی قرار دارم، روی چیزی که نادرست است (مشکل) متمرکز می‌شوم و همین مسئله مرا ناامید می‌کند و روحیه‌ام را از دست می‌دهم.» این کتاب به نظرم خیلی آشنا می‌آد ولی نمی‌دونم کی و چند سال پیش خوندمش. قبلنا یادداشت‌برداری نمی‌کردم.

2. دیگه برام مهم نیست کاری باشه یا نه یعنی مهمه ولی نه به کیفیت قبل. و درست زمانی که تصمیم گرفتم و اقدام کردم به اینکه با اون کیفیت برام مهم نباشه، این کار پیدا شد. خودش تماس گرفت برای کار پاره وقت (چند ماه پیش خودم باهاش تماس گرفته بودم و ساعات کاریش برام مناسب نبود.) و دیری هم نخواهد پائید چون دنبال کسی می‌گردن که بتونه تمام وقت باشه.

۲ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۳
مرضیه


چند وقت پیش این عکسو گرفتم. ابرا هی از جلوی خورشید رد می‌شدن. به تناوب آفتاب و سایه می‌شد. گلایی که انگار از پشت پنجره منتظر بودن تا خورشید از پشت ابر بیرون بیاد. نمی‌دونستم با چه واژه‌هایی "مثبت" بودن این انتظار رو توضیح بدم. اینکه گل نمی‌دونه و فکر هم نمی‌کنه و نمی‌ترسه از اینکه بعداً قراره پژمرده و خشک بشه. فقط هست.

بعدتر کتاب "تمرین نیروی حال" رو خوندم. این قسمتش منو یاد این عکسم انداخت:

"به‌نوعی حالت حضور را می‌توان به انتظار تشبیه کرد، اما گونه‌ای دیگر از انتظار، نوعی بردباری که هوشیاری کامل شما را می‌طلبد. در هر لحظه ممکن است رویدادی پیش بیاید و اگر به‌طور کامل بیدار و آرام نباشید آن تجربه را از دست می‌دهید. در حالت حضور تمامی توجه شما معطوف به "حال" است دیگر میدانی برای خیال‌پروری، فکر کردن، یادآوری و حدس زدن باقی نمی‌ماند. هیچ فشار و ترسی وجود ندارد فقط حضور هشیار باقی است. شما با تمامی وجود و با یکایک سلو‌ل‌های بدنتان حضور دارید."

"به گیاهان و حیوانات بنگرید و اجازه دهید آن‌ها پذیرش آنچه هست و تسلیم به حال و بودن را به شما یاد دهند چگونه زیستن و چگونه مردن را به شما یاد دهند. اینکه زندگی و مردن را به مشکل تبدیل نکنید."


پ.ن: معرفی این کتاب، ادامه دارد!

۲ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۱
مرضیه

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۶
مرضیه


خواب دیده بودم کنارم بودی

دست در دست هم، به قفسی رسیدیم که پر از کبوتر بود

در قفس را باز کردی و کبوترها را پرواز دادی

این رؤیای من بود

تو امّا شاید

خواب پرنده شدن می‌دیدی

که کبوتر سفیدی شده‌ای و به سوی آسمان پرمی‌کشی

یا شاید

از پیاده‌رویی می‌گذشتی که قفسی پر از کبوتر در آن بود

اصلاً شاید تا خود صبح بیدار بودی

کجا بودی، نمی‌دانم ولی

گرمای دستت، در دست من بود

حالا

آن را هم به دست باد سپرده‌ام

تنها

رؤیای پرواز با من است


* عنوان: قسمتی از یک شعر

+ با چهار مضراب تمنا (اثر استاد مشکاتیان) هوایی بشین


۴ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
مرضیه

در حاشیه‌ی چالش پست پائین، خانم فیلوسوفیا ابراز تمایل کردن به کشیده شدن نقاشیشون. منم که مهربووون (الکی مثلاً هوس چالش نکرده بودم. چالش کشیدن نقاشی کارتونی از کسی که عکسش رو دیده‌ام). تمرین خوبی بود، فهمیدم که چرا این کار برام سخته: چون ناخودآگاه تمایل دارم چهره‌ی واقعی‌ اون فرد رو بکشم و خب منم طراحی چهره بلد نیستم. بنابراین یه مرحله‌ی اضافی بوجود می‌آد؛ تصور کردن اون چهره‌ی واقعی بصوت کارتونی. احتمالاً کاریکاتوریست‌ها هم با یه همچین مرحله‌ای مواجه‌ان.


تصوری که من از فیلوسوفیا جان دارم:

بااراده، باجذبه، اعتمادبه‌نفس بالا، آینده‌نگر، ازین آدمایی که "اینجوری نگاش نکن تو دلش هیچی نیس" منظورم اصلاً بد اخلاق بودن نیست، نه، تصورم اینه که ایشون جدیه و رسمی برخورد می‌کنه ولی در عین‌حال شوخه و دل‌نازک و احساساتی.

ایندفعه استثنائاً یه آدم کامل کشیدم چون جین بیتلی و کفش اسپرت جزوی از تصور من از ایشونه :دی


۴ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۳
مرضیه