سالمون

سالمون

آنچه اصل است، ابداً قابل رؤیت نیست.

در دنیا اگر نه پیغام و نام خدا بودی بنده را چه جای منزل بودی؟

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز



کپی برداری فقط و فقط با ذکر منبع. متشکرم.

اینستاگرام‌: mrz68.94

کلمات کلیدی
سلام
تا به حال فیلم مستند کامل مهاجرت ماهی-های سالمون رو دیدین؟
اولین پست و پست ثابت این وبلاگ: پیشنهادم برای تماشای سلوک ماهی-های سالمون، این ماهی-های عاشق، این ماهی-های دوست داشتنی واقعاً عاشق. از دستش ندین :)

۱۱ نظر ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۹
مرضیه

۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۵۸
مرضیه

جز دو-سه تا از خونه‌ها، باقی کوچه کاملاً تغییر کرده بود. از خونه‌ی ما بن‌بستش شبیه قبل بود و ساقه‌های خشک مو‌چسبی که از بالای در پیدا بود و دیوار همسایه رو می‌پوشوند.

بعد از چندسال از اون کوچه رد شدم. حسی داشتم شبیه به اینکه به کودکی‌م سفر کرده باشم یا برعکس یه روز به دوران جوونی‌م سفر کرده باشم و حالا اومده باشم تا آینده‌ی خونه و کوچه‌ی قدیممون رو ببینم. هر دو حس رو با هم داشتم. آسمون همونی بود که تو بچه‌گی بالا سرم بود. هوایی که نفس می‌کشیدم همون بود.

خودِ خودِ خودِ کودکیم بودم ( و هستم، اگه حال دلم خوب باشه، اینو بهتر احساس می‌کنم). از درون لمسش می‌کردم.

ظاهرمون تغییر می‌کنه، محیطمون تغییر می‌کنه، اتفاقات مختلف می‌افته، درونمون تغییراتی پیدا می‌کنه. اسمشو می‌ذاریم عمر، زمان، کودکی، نوجوونی، جوونی. درسته که تعریف زمان و ساعت به زندگی‌مون نظم می‌ده ولی گاهی زیادی جدی می‌گیریمش، از حالت ابزار خارج می‌شه.

 از خصوصیات کارهای لذت بخش، فراموش کردن زمانه. احتمالاً مواقعی رو داشته‌اید که انقدر در کاری که بهش علاقه دارید غرق شدید که زمان و انجام کارایی رو که باید زمان مشخصی انجام بشن مثلاً غذا خوردن رو ازیاد بردین. برای بچه‌ها که بیشتر از هر کسی در حال زندگی می‌کنن، ساعت خیلی اهمیت کم‌تری داره. کدوم بچه‌ایه که به ساعت نگاه کنه؟ مگر این که مثلاً بهش گفته باشن برنامه‌ی موردعلاقه‌ش فلان ساعت پخش می‌شه. بدون اینکه ساعت رو چک کنن، بچه‌ها مشغول کاری می‌شن که دوست دارن یا دارن انجام می‌دن.


۳ نظر ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹
مرضیه

نقاشی پست قبل رو از روی نقاشی زیر کشیدم. همون موقع نذاشتمش که نقاشیم خیلی درنظرتون خار نشه :دی

کی بشه تو ترکیب‌بندی و طراحی و رنگ‌شناسی و چیزای دیگه‌ای که حتی نمی‌دونم چی هستن اونقدری خوب بشم که دیگه نخوام از روی نقاشی‌ای که کس دیگه‌ای برای ترکیب و رنگ و ...ش تصمیم گرفته کپی کنم؟

البته شده که از روی عکس نقاشی کنم و خودم تصمیم بگیرم که کجاشو با چه روشی بکشم بهتره و نتیجه بدک هم نشده ولی کشیدن نقاشی ذهنی یه چیز دیگس، انتزاعی که دیگه...

پوففففففف

البته اینم می‌دونم که وقتی تمام وجودتو صرف یه کاری بکنی کم‌کم به این چیزاهم می‌رسی ولی...بگذریم.


۷ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۴
مرضیه


قبلنا (مثلا نوجوونی) به دلایلی نقاشی پرنده‌های جفتی مث کبوتر یا مرغ عشق به نظرم خیلی خز می‌اومد. حالا یه سری مسائل کاملاً برام از هم تفکیک شده. ضمن اینکه مرغ عشق جون می‌ده برای آبرنگ.

یه سوتی‌آیی داره که ان‌شاءالله در نقاشی‌آی بعدی تکرار نمی‌شه. 

لطفاً اگه نقدی دارید حتماً بگید.


* حرفش اینجا بود.

+ چو نقاش ازل طرح جهان کرد/ محبت را چو جان در آن نهان کرد (فیض کاشانی)

+ لینک اینستاگرامم رو به ستون سمت راست اضافه کردم؛ اگه اونجا هستین و دوست دارین هم رو دنبال کنیم.

۴ نظر ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۳
مرضیه

پست بلندی شد. پیشنهاد می‌کنم اگه با کلمات بُلد شده ارتباطی برقرار نمی‌کنید برای این پست وقت نذارید!

چهارشنبه شب خونه‌ی داداشم بودم. اونا همیشه حدود ساعت دو می‌خوابن. صبح زود بیدار شدم که یه موقع دیر نرسم. با این حال کارام طول کشید. بجای اتبوس با تاکسی رفتم که دیر نرسم. به راننده بجای هزار تومن دو تومن دادم چون خورد نداشت که بهم پس بده و منم نداشتم. بیست دقیقه روبروی مغازه صبر کردم و بعد باهاش تماس گرفتم. جواب داد: امروز نمیام ولی یادم رفت بهتون بگم؛ بدون به‌کار بردن هرگونه واژه‌ی عذرخواهی. نمی‌دونست که از خونه‌ی خودمون نیومدم و می‌دونست که خونمون با اونجا فاصله‌ی زیادی داره.

احتمالاً توی ذهنش منو عصبانی، در حال حرص خوردن یا حداقل ناراحت و آزرده تصور کرده.

نمی‌دونست توی این بیست دقیقه ایستاده بودم توی آفتاب، به گنجشکا نگا می‌کردم؛ صاحب عطاری بغلی هر روز صبح یه مشت دونه توی خیابون براشون می‌ریزه. و به همسایه‌ها که داشتن جنساشو بیرون می‌چیدن. بعد شروع کردم به خوندن ادامه‌ی "هدیه‌ی اکنون"  که دیروزش از کتابخونه گرفته بودم؛ کتاب دیگه‌ای رو تو بخش روانشناسی می‌خواستم که نبود و به‌جاش دوسه تا کتاب دیگه رو تصادفی از روی عنوانشون انتخاب کردم. مطالبش ساده و تکراری ولی خوب بود. بعد هم که فهمیدم نمی‌آد خوشحال از اینکه می‌رم خونه پیاده تا ایستگاه اتبوسا رفتم. اتبوس موردعلاقم توی نوبت بود همون اتبوس سبزه که راننده‌ش همیشه رادیو آوا رو می‌گیره. قبلانا رنگ سبزش به نظرم بد رنگ بود. قبلاً رانندش آهنگ گوش نمی‌کرد شاید حالا عاشقی چیزی شده! اتبوسای دیگه رادیو روشن نمی‌کنن یا صداشو انقد کم می‌کنن که فقط خودشون بشنون یا اینکه اخبار گوش می‌کنن. از اخبار رادیویی خوشم نمی‌آد مخصوصاً پیک بامدادی که راننده‌ی اتبوس نارنجیه طرفدارشه :/

حتی اون روز که عنکبوت رو کشت چیزی ازش به دل نگرفتم. داشتم حوله‌ها رو تا میزدم. بین حوله‌ها بود. ناخودآگاه یه "وای" آروم گفتم و دستمو عقب کشیدم. پرسید "چیه؟" گفتم عنکبوت. گفت بکشش. گفتم نه چه کاریه؟ گناه داره. تکوندمش روی زمین. با یه لبخند ابلهانه اومد جلو پاشو یه کم بلند کرد و دنبالش می‌گشت. گفتم نه گناه داره... کشتش. خب من سعیمو برای کشته نشدنش کردم. به احتمال زیاد قصد بدی نداشت و فقط یه واکنش ناخودآگاه نشون داد چون احتمالاً تو همچین موقعیتایی با یه واکنش رو برو می‌شده: ترس و درخواستی مبتنی بر "بکشش!" و بنابراین حالا هم ابلهانه (بخونید ناخودآگاه) همون واکنشو انجام داده بدون اینکه چنین درخواستی ازش شده باشه. خب اگه یه پروانه وارد مغازه شده بود چی؟ به احتمال خیلی زیاد سعی می‌کرد به بیرون هدایتش کنه. چرا؟ چون "از نظر ما آدما" زیباس. سوسک که حرفشم نزن. اون دونه‌های نارنجی متحرک داخل سبزی خوردنو که دیگه حتی منم لای روزنامه مچاله می‌کنم و می‌ندازم توی سطل. اونا که مهم نیستن! فقط ما آدما مهمیم!! (البته از نظر من مهمن ولی حوصله‌ی نجات دادنشونو ندارم. همینطور حوصله‌ی کرمای ریز خاکی رو. فقط کفشدوزک و کرمای سبز چاقو نجات می‌دم)

ناراحت نشدم. اگه بخاطر این پست نبود حتی دیگه بهش فکر هم نمی‌کردم. این بی‌تفاوت بودن نیست. بی‌تفاوتی با غم و غصه همراهه. بی‌خیالش می‌شی ولی ته دلت غمگین یا عصبانی هستی. و چه لذتی داره رنجیده نشدن. درسته دوتومن الکی از دستم رفت ولی اتفاقه دیگه. در نظر من فقط یه "اتفاق" افتاده بود حالا یا اون اتفاق این بوده که فراموش کرده به من اطلاع بده یا اینکه دچار عارضه‌ی دل درد شده و مثلاً خواسته سر کارم بذاره یا نشون بده که رئیس کیه! قضیه‌ی عنکبوته باعث می‌شه این احتمالو درنظر بگیرم.

 

پ.ن:

1. از متن کتاب "هدیه‌ی اکنون" که توی خیابون خوندم:

... «بنابراین بودن در اکنون یعنی متمرکز شدن بر آنچه درست همین حالا وجود دارد.» ... «و همچنین به معنی متمرکز شدن بر چیزی است که الان درست است.» ... «...  موقعی که در شرایط بدی قرار دارم، روی چیزی که نادرست است (مشکل) متمرکز می‌شوم و همین مسئله مرا ناامید می‌کند و روحیه‌ام را از دست می‌دهم.» این کتاب به نظرم خیلی آشنا می‌آد ولی نمی‌دونم کی و چند سال پیش خوندمش. قبلنا یادداشت‌برداری نمی‌کردم.

2. دیگه برام مهم نیست کاری باشه یا نه یعنی مهمه ولی نه به کیفیت قبل. و درست زمانی که تصمیم گرفتم و اقدام کردم به اینکه با اون کیفیت برام مهم نباشه، این کار پیدا شد. خودش تماس گرفت برای کار پاره وقت (چند ماه پیش خودم باهاش تماس گرفته بودم و ساعات کاریش برام مناسب نبود.) و دیری هم نخواهد پائید چون دنبال کسی می‌گردن که بتونه تمام وقت باشه.

۲ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۳
مرضیه


چند وقت پیش این عکسو گرفتم. ابرا هی از جلوی خورشید رد می‌شدن. به تناوب آفتاب و سایه می‌شد. گلایی که انگار از پشت پنجره منتظر بودن تا خورشید از پشت ابر بیرون بیاد. نمی‌دونستم با چه واژه‌هایی "مثبت" بودن این انتظار رو توضیح بدم. اینکه گل نمی‌دونه و فکر هم نمی‌کنه و نمی‌ترسه از اینکه بعداً قراره پژمرده و خشک بشه. فقط هست.

بعدتر کتاب "تمرین نیروی حال" رو خوندم. این قسمتش منو یاد این عکسم انداخت:

"به‌نوعی حالت حضور را می‌توان به انتظار تشبیه کرد، اما گونه‌ای دیگر از انتظار، نوعی بردباری که هوشیاری کامل شما را می‌طلبد. در هر لحظه ممکن است رویدادی پیش بیاید و اگر به‌طور کامل بیدار و آرام نباشید آن تجربه را از دست می‌دهید. در حالت حضور تمامی توجه شما معطوف به "حال" است دیگر میدانی برای خیال‌پروری، فکر کردن، یادآوری و حدس زدن باقی نمی‌ماند. هیچ فشار و ترسی وجود ندارد فقط حضور هشیار باقی است. شما با تمامی وجود و با یکایک سلو‌ل‌های بدنتان حضور دارید."

"به گیاهان و حیوانات بنگرید و اجازه دهید آن‌ها پذیرش آنچه هست و تسلیم به حال و بودن را به شما یاد دهند چگونه زیستن و چگونه مردن را به شما یاد دهند. اینکه زندگی و مردن را به مشکل تبدیل نکنید."


پ.ن: معرفی این کتاب، ادامه دارد!

۲ نظر ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۱
مرضیه

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۶
مرضیه


خواب دیده بودم کنارم بودی

دست در دست هم، به قفسی رسیدیم که پر از کبوتر بود

در قفس را باز کردی و کبوترها را پرواز دادی

این رؤیای من بود

تو امّا شاید

خواب پرنده شدن می‌دیدی

که کبوتر سفیدی شده‌ای و به سوی آسمان پرمی‌کشی

یا شاید

از پیاده‌رویی می‌گذشتی که قفسی پر از کبوتر در آن بود

اصلاً شاید تا خود صبح بیدار بودی

کجا بودی، نمی‌دانم ولی

گرمای دستت، در دست من بود

حالا

آن را هم به دست باد سپرده‌ام

تنها

رؤیای پرواز با من است


* عنوان: قسمتی از یک شعر

+ با چهار مضراب تمنا (اثر استاد مشکاتیان) هوایی بشین


۴ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
مرضیه

در حاشیه‌ی چالش پست پائین، خانم فیلوسوفیا ابراز تمایل کردن به کشیده شدن نقاشیشون. منم که مهربووون (الکی مثلاً هوس چالش نکرده بودم. چالش کشیدن نقاشی کارتونی از کسی که عکسش رو دیده‌ام). تمرین خوبی بود، فهمیدم که چرا این کار برام سخته: چون ناخودآگاه تمایل دارم چهره‌ی واقعی‌ اون فرد رو بکشم و خب منم طراحی چهره بلد نیستم. بنابراین یه مرحله‌ی اضافی بوجود می‌آد؛ تصور کردن اون چهره‌ی واقعی بصوت کارتونی. احتمالاً کاریکاتوریست‌ها هم با یه همچین مرحله‌ای مواجه‌ان.


تصوری که من از فیلوسوفیا جان دارم:

بااراده، باجذبه، اعتمادبه‌نفس بالا، آینده‌نگر، ازین آدمایی که "اینجوری نگاش نکن تو دلش هیچی نیس" منظورم اصلاً بد اخلاق بودن نیست، نه، تصورم اینه که ایشون جدیه و رسمی برخورد می‌کنه ولی در عین‌حال شوخه و دل‌نازک و احساساتی.

ایندفعه استثنائاً یه آدم کامل کشیدم چون جین بیتلی و کفش اسپرت جزوی از تصور من از ایشونه :دی


۴ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۳
مرضیه
نتیجه‌ی شرکت بنده در یک چالش وبلاگی (فان کشون)، با تشکر از راه اندازندگان محترم چالش. آماده‌ی استقبال از سایر حرکت‌های وبلاگی هم می‌باشیم، البته اگه از دستم بر بیاد.
از اونجایی که کشیدن نقاشی کارتونی از آدمایی که دیده‌مشون ـ بخصوص اگه آشنا باشن ـ به دلایل نامعلومی اصلاً از دستم بر نمی‌آد و فقط آدمای من در آوردی می‌کشم، تصورم از سه تا از بلاگرها رو کشیدم که هیچوقت عکسی از خودشون نگذاشته‌ن. البته عارفه جان قبلاً یه آواتار از خودش گذاشته بود ولی تصویرش واضح نبود و من هم تصویر مبهمی ازش تو ذهنم هست.
1. اول عارفه جان که کشیدنش واقعاً سخت بود چون می‌خواستم مهربونی، قشنگی و شفافیت کودکانه‌‌ای که توی تصورم هست رو تا حد امکان نشون بدم. لبخندشون بر گرفته از آواتاریه که یه وقتی گذاشته بودن، عینکش و دستبند برگرفته از دو تا از پست‌هاشون. کلاه و قلم مو و پالت، برگرفته از هنرمند بودنشون و سایر جزئیات مثل موی لخت و مشکی هم نتیجه‌ی برآیند تصورم از عارفه‌اس و دلیل خاصی نداره. راستی داره به دوست خوبش "هدیه" فکر می‌کنه که خب من تصوری از ایشون نداشتم :دی

ایشون آقای لافکادیو هستن با لبخندی تلخ، در حال گوش دادن آهنگ با هدفن و قدم زدن در باد و غرق در خیال. فکر می‌کنم موهاشون کوتاه باشه ولی لافکادیو بودنشون باعث شده من اینجوری تصورشون کنم. مدل ریش هم برگرفته از یکی از پست‌هاشونه. اون آقایی که روی ابر نشسته هم مرحوم سیلور استاین هستن که از بهشت اومده تا ببینه چرا این پسر روحشو احضار کرده. البته احتمالاً الان بالای سر منه، می‌خواد ببینه چرا انقد بد کشیده‌مش.


ایشون هم آقای امیرحافظ هستن با لبخندی فلسفی بر لب، حاکی از کشف اسرار زندگی. علت مو روشن تصور کردنشون احتمالاً بخاطر عکسیه که قبلنا از شازده کوچولو کنار وبلاگشون بود. اینکه چرا به کتاب نگا نمی‌کنن بخاطر اینه که اول سر نقاشی رو کشیدم بعدش کتابو دادم دستش و اصلاً هم ربطی به این نداره که من فقط نیم رخ و سه رخ می‌کشم و صورت از روبرو رو خوب از آب در نمی‌آرم. اونم که گل شازده کوچولوئه دیگه.


از نقاشیا مشخص بود که طراحیم خوب نیست و پا هم بلد نیستم بکشم یا بگم؟!
لطفاً سه بلاگر محترم، درصد شباهتی که بین خودشون و نقاشی احساس می‌کنن رو بگن.

۷ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۲
مرضیه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۶
مرضیه

اگه فکر می‌کنید مواقعی بوده که خودتون یا دیگران طبق میل یا علی‌رغم میلتون خشمتون رو کنترل نکردین و نتایج بدی داشته و آرزو کرده‌این که کاش روشی جز ابراز خشم به کار گرفته می‌شد این پست رو بخونید. عنوان رو داخل گیومه آورده‌م چون توی این پست قسمت‌هایی (که به نظرم مهم‌تر بودند) از این متن رو آورده‌م (البته من جای دیگه‌ای این متنو خوندم ولی منبع اصلیش اینجاست).

 

"ارسطو می‌گوید خشم واکنشی است در مقابل صدمه‌ای قابل‌توجه به چیزی یا کسی که انسانِ خشمگین برایش اهمیت و ارزش قائل است و البته تصور می‌کند که این صدمه به‌خطا وارد شده است."

"گره اصلی این است: ایدۀ تقاص‌گرفتن بی‌معنی است. عمل غلط هرچه باشد، چه قتل، چه تجاوز و چه خیانت، تحمیل درد به فرد خطاکار باعث نمی‌شود چیزی که از دست رفته است، بازگردد. ما همیشه دربارۀ تقاص فکر می‌کنیم و این یکی از گرایش‌های عمیق انسانی است که تصور می‌کند تناسب میان جنایت و مکافات به‌طریقی جنایت را جبران می‌کند؛ اما چنین هدیتی در کف مکافات نیست. فرض کنید به دوست من تجاوز شده است. من بی‌درنگ می‌خواهم متجاوز دستگیر، محکوم و مجازات شود. بیایید از خودمان بپرسیم: واقعاً مجازات او به کدام خیر منجر می‌شود؟ ممکن است من بخواهم چیزهای زیادی در آینده اتفاق بیفتد: برگشتن زندگی دوستم به روال سابق و جلوگیری از تجاوزها در آینده؛ اما مجازات سفت‌وسختِ این خطاکارِ خاص ممکن است به تحقق این هدف کمک کند و ممکن است هم نکند. تحقق این هدف امری تجربی است؛ اما مردم عموماً آن را هدفی تجربی نمی‌انگارند. آن‌ها دودستی به ایدۀ تناسب کیهانی چسبیده‌اند. این ایده‌ْ آنان را بر آن می‌دارد که تصور کنند خون در مقابل خون و درد در مقابل درد همان مسیر درستی است که باید در آن گام برداریم. ایدۀ تقاص‌گرفتنْ عمیقاً انسانی است؛ اما به‌طرز خطرناکی ما را در فهم جهانمان گمراه می‌کند."

"مسیر سوم: اگر فرد عقلانیت به خرج دهد، پس از بررسی و کنارگذاشتن دو مسیر قبلی، درمی‌یابد که مسیر سومی نیز به رویش گشوده است که پیمودنش به سود همه است. او می‌تواند توجهش را معطوف به آینده سازد و کاری کند که از منظر امور در آینده، هم معنادار است و هم مفید. این مسیر شاید به تنبیه خطاکار برسد، اما مسئله اینجاست که در اینجا تنبیه به‌عنوان کیفری بازدارنده به کار می‌رود و نه به‌عنوان عملی انتقام‌جویانه".

"همچنین زمانی که خشم از منظر هنجاری موجه است (چون تمرکزش معطوف به خیرهای انسانیِ مهمی است که آسیب دیده است)، گرایش تلافی‌جویانه‌اش بی‌معنی است و به همین دلیل مسئله‌آفرین است. بگذارید این تغییر جهت تمرکز را «گذار» بنامیم. ما در زندگی‌های شخصی و سیاسی‌مان شدیداً نیازمند «گذار» هستیم؛ چون ایده‌های جایگاه اجتماعی و تقاص‌گرفتن، این حیطه‌ها را به سیطرۀ خویش درآورده‌اند."

"اما بسیاری از مردم دست‌به‌گریبان همان خشم متعارف‌اند و خواستۀ حقیقی‌شان زجرکشیدن خطاکار است. بنابراین، «گذار» نیازمند تلاش اخلاقی و بیشترْ سیاسی است. «گذار» مستلزم عقلانیت روبه‌آینده و روحیۀ بخشش و همکاری است."

"ماندلا یقین داشت که در این نبرد پیروز می‌شود. ماندلا حتی در آن شرایط به فکر موفقیت ملتش بود و خوب می‌دانست که زمانی که دو گروه از مردم به‌خاطر سوءظن، کینه و خواست مقابله‌به‌مثل از هم جدا افتاده‌اند، نمی‌توان به پیروزی ملت امیدی بست. همکاری و مشارکتْ شرط ضروریِ تبدیل‌شدن به یک ملت واحد است؛ ولو خاطیان مرتکب اشتباهات وحشتناکی شده باشند. پس او در زندان تنگ‌وتاریکش دست به کارهایی زد که رفقای هم‌بندش آن‌ها را نامعقول می‌دانستند. او زبان افریکانس را یاد گرفت، شروع به مطالعۀ فرهنگ و نحوۀ تفکر بیدادگرانی کرد که به زندانش انداخته بودند و با زندانبان‌هایش دوست شد تا در عمل، مشارکت و همکاری را بیازماید. بخشش و دوستی با اَعمال گذشته توجیه نمی‌شوند؛ آن‌ها برای پیشرفت آینده ضروری‌اند."

"همچنین هیچ‌گاه از جایگاهش برای تحقیر دیگران استفاده نمی‌کرد. پیش از آزادی، ماندلا را به خانه‌ای نیمه‌کاره منتقل کردند تا باقی زندانش را در آنجا بگذراند. او در آنجا مدام با زندانبانی که آشپز شخصی‌اش بود، دربارۀ موضوعاتی پیش‌پاافتاده حرف می‌زد؛ مانند اینکه چگونه می‌شود ظرف‌ها را تمیزتر شست: «وظیفۀ خودم می‌دیدم که تنش میان خودم و او را کاهش دهم و کاری کنم که او به‌هیچ‌عنوان از اینکه شغلش این است که باید برای یک زندانی غذا بپزد و سپس ظرف‌هایش را بشوید، کینه‌ای از من به دل نگیرد»."

"آنان باید تفکر ناظر به تلافی را فراموش کنند و بنای آینده‌ای را شکل دهند که بر بنیاد صمیمیت و مشارکت بالا رفته باشد."

"نبرد علیه خشم اغلب نیازمند خودنگری در انزواست."

"پروژۀ ماندلا سیاسی بود؛ اما دلالت‌های فراوانی برای بسیاری از جنبه‌های زندگی ما دارد: دوستی، ازدواج، تربیت کودک، رانندگی و رفتار خوب در اداره. همچنین، پروژۀ ماندلا دلالت‌های فراوانی برای نحوۀ تفکر ما دربارۀ موفقیت سیاسی و موفقیت ملی دارد. هرگاه با تصمیم‌گیری‌های دشوار اخلاقی یا سیاسی مواجهیم، اندکی به خود استراحت دهیم و با دقت دربارۀ چیزی بیندیشیم که ماندلا به‌نقل از مارکوس اورلیوس، «گفت‌وگو با خود» می‌نامیدش. به‌نظرم اگر چنین کنیم، درمی‌یابیم که استدلال‌هایی که خشمْ پیش روی ما قرار می‌دهد، تا چه پایه رقت‌انگیز و بی‌مایه‌اند و در مقابل، صدای بخشش و عقلانیتِ معطوف به آینده به همان اندازه که قدرتمند است، زیباست."

۱ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۲
مرضیه


"صبح بود و من در دنیا تنها بودم. به‌قدری زود بود که پرنده‌ها هنوز بیدار نشده بودند. حتی پرستار کشیک شب، خانم دوکرو خوابش گرفته بود و چرت میزد و تو داشتی تدارک سپیده دم را می‎دیدی. البته روشن کردن دنیا کار آسانی نیست. ولی تو از پا نمی‌نشستی. آسمان کم‌رنگ می‌شد. تو در هوا رنگ فوت می‌کردی و همه چیز را با رنگ‌های سپید و خاکستری و آبی باد می‌کردی. شب را عقب می‌زدی و دنیا را که به خواب رفته بود دوباره جان می‌دادی. اصلا بی‌کار نمی‌ماندی. آن وقت بود که من فرق میان تو و خودمان را فهمیدم: تو خستگی نمی‌دانی چیست. تو قرار نداری، همه‌اش در کاری. روز را می‌آوری و بعد شب را، بهار را می‌آوری و تابستان و زمستان را. یک روز پگی بلو را درست می‌کنی یک روز اسکار را و یک روز مامی رز را. تو عجیب تندرستی و عجب زوری داری!
فهمیده‌ام که تو آمده‌ای و راز اصلی را به من می‌گویی: هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده‌ای!
آن وقت راهنمایی‌ات را به کار بستم و اول بار روشنی‌ات را تماشا کردم و رنگ‌ها را و درخت‌ها و پرندگان و حیوان‌ها را. هوا را حس کردم که از سوراخ های بینی‌ام به ریه‌هایم می‌رفت و نفس می‌کشیدم. صداهایی را شنیدم که در راهرو، انگاری زیر گنبد یک کلیسای بزرگ می‌پیچد. دیدم زنده‌ام و از شادی لرزیدم. از سعادت بودن حیرت کردم! در برابر این معجزه هاج و واج ماندم!
متشکرم خدا جان، که این کار را برای من کردی! احساس می‌کردم که دستم را گرفته‌ای و مرا به دل راز بزرگ می‌بری که آن را تماشا کنم.
متشکرم."
از کتاب اسکار و بانوی گلی‌پوش - اریک امانوئل اشمیت

پ.ن:
1. مطمئناً نمی‌شه زور بزنی که دقیقاً چیزی که از زبان اسکار نوشته شده رو درک کنی، ولی... بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت...
2. "هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کرده‌ای!" یا حداقل اشیا، طبیعت، آدم‌ها رو جوری نگاه کنیم که در کودکی. که به نظرم طرحی که با شنیدن نام هر چیزی توی ذهنمون می‌یاد ناشی از شیوه‌ایه که در کودکی نگاهش می‌کردیم، که تمام جزئیاتشو از نظر می‌گذروندیم.
3. عکس: کویر ورزنه
۶ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۲
مرضیه

اگه آخرین جایی که برای کار تماس گرفتم و قرار شد باهام تماس بگیرن جور نشه احتمالاً ناچار می‌شم از فهرست برنامه‌هام داشتن یه کار نیمه وقتو خط بزنم. زیرا:

1. برای مصاحبه به یه دفتر بیمه رفتم و ازم درمورد تحصیلات، دانشگاه محل تحصیل، معدل و آشنایی با کامپیوتر پرسیدن. همه چیز خوب بود (البته با نادیده گرفتن تیپ شخصیتی کارفرما که البته قابل چشم پوشی بود چون اولاً نباید قضاوت کرد و ثانیاً همیشه همه چیز ایده‌آل نیست) جز اینکه گفتن حداقل دو سال باید تعهد کاری بدم چون آموزش دادن هر فرد تازه وارد 8 ماه طول می‌کشه و تا اون موقع حقوقتون کمتر از حقوق اصلیه (بگذریم که این حرفشون مشکوک بود) و من از خودم پرسیدم که آیا من می‌خوام برای همیشه وارد این کار بشم؟ که جوابش خیر بود. بعلاوه متوجه شدم که ماهیت کار شامل حرف زدن و حرف زدن می‌شه چیزی که ازش بیزارم و برعکس به شدت به سکوت و حرف نزدن علاقه دارم به‌طوری که مکرراً توی خونه ازم درخواست می‌شه که قدری حرف بزنم. به‌طوری که با حرف زدن طولانی بیش از حدود ده دقیقه (حالا دقیقشو نمی‌دونم) صدام خش‌دار می‌شه. به‌طوری که معتقدم جایی که "لا یسمعون فیها لغواً و لا کذّابا" قطعاً بهشته و قس علی هذا. 

2. دفتر شرکتی که از نظر مکان و ساعت کاری برام ایده‌آل بود و حقوق به نسبت مناسبی هم داشت در طبقه‌ی سوم یک ساختمون خلوت واقع شده بود و جنسیتم همونطور که باعث شده بود این کار بتونه نصیبم بشه (که به یک منشی "خانم" نیازمند بودند) باعث شد این کار نصیبم نشه (اولش فکر کردم اگه بابا کمتر روزنامه‌های حوادث می‌خوند بهتر بود بعد به این فکر کردم که حتی اگه او هم به مکان دفتر ایراد نمی‌گرفت چند درصد احتمال داشت تحت تأثیر توصیه‌های همیشگی‌ش در مورد امنیت از این کار چشم بپوشم؟ به هر حال قبلاً پیش اومده بود که موقعیت‌هایی که از نظر بابا خطرناک به‌حساب میان رو تجربه کرده بودم اونم درحالی که فضا رو اندکی متفاوت از اونچه که بود براشون توصیف کرده بودم چونکه چاره‌ای جز قرارگرفتن در اون موقعیت نداشتم و شاید خود او هم با اطلاع داشتن از این ناچاری بیش‌تر از این پی‌گیر قضیه نشده بود، شاید. از فکر کردن در این مورد به نتیجه‌ای نرسیدم و برای همیشه فکرشو از سرم بیرون کردم.)


همین.

۴ نظر ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۶:۲۶
مرضیه